آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۸ دی ۱۳۹۵

محسن نامجو

رادیو و تلویزیون


روزنامه‌ی خاطرات «… السلطنه» | قسمت پنجم


 

صبح سر حمام شرفیاب شدم. بیرون که آمدم عمارت حوضخانه تشریف بردند. بنده و حکیم « طولوزان» هم از پشت سر آهسته همراهی کردیم. ناهار را که میل فرمودند، از بنده تفصیل غائله « نسق‌چی باشی» را سئوال فرمودند. آنچه گذشته بود عرض کردم. تازه دیس چلوکباب و مجموعه نان را با ماست و خیار میل فرموده بودند، تفصیل را که استماع فرمودند، اشتهای مبارک کور شد. کاسه چینی مرغی حاوی فسنجان را به‌صورت « ناظم خلوت» که حاضر بود کوبیدند. خیلی پریشان خاطر شده بودند. فرمودند پدرسوخته‌ها! صد مرتبه گفتیم اردک را که توی فسنجان می‌اندازید ناخن‌هایش را بگیرید. برو گورت را گم کن. رئیس تشریفات با حال زار بیرون رفت. رو به حکیم طولوزان کرده فرمودند، تفصیل واقعه « نسق‌چی باشی» و این پای کبره بسته اردک، اشتهای ما را کور کرد. بگوئید قدری از آن شیرینی‌ها که از فرنگ آورده‌اید بیاورند با چای بخوریم ببینیم چه می‌شود.
بنده که تا این سن رسیده‌ام ندیده بودم یک شخصی یک من شیرینی را با یک قوری چای این‌طور ظریف بلع نماید و ظرف را پاکیزه کند. کار خدا بود که اشتهای قبله عالم کور شد والا معلوم نبود چه حالی بشوند. حکیم طولوزان هم برای اینطور مواقع است که هنگام ناهار دوزانو کنار میز قبله عالم می‌نشیند. والا بندگان همایونی از مرض ترسی ندارند. ماشاء الله بنیه قوی‌ست، مرض چه قابل باشد. مگر از پاره شدن شکم خوف باشد. این است طولوزان همیشه موقع ناهار نخ و جوالدوز « پنبه‌دوز باشی» را اجاره می‌گیرد. الحمدالله تا به‌حال به‌کار نیامده، ولی البته احتیاط شرط است.
بعد از ناهار چرت رفتند. من و حکیم دو ساعت از ترس تولید صوت همانجا بی‌حرکت ماندیم. صدای قلب حکیم مسموع بود. سکوتی بود. دوبار کم مانده بود عطسه بر من غالب شود، راه ندادم. خیلی وحشت کردم. چیزی نمانده بود خونمان هدر شود.
بیدار که شدند قدری در باغ تفرج فرمودند. من دور ایستاده بودم. فرمودند بیا جلو پدرسوخته. چرا آنجا کز کرده‌ای؟ بقدری از این التفات قبله عالم مشعوف شدم که مافوق نداشت. خدمت رسیده تعظیم کردم. فرمودند فلانی نپرسیدی سفر مازندران چه شد؟ عرض کردم وظیفه چاکران اجرای فرمان است. زهره سئوال البته نداریم. خیلی اظهار تفقد کردند. بعد فرمودند فلانی دستت را بگیر. گرفتم. تف غلیظی کف دست چاکر انداختند. خیلی لذت داد. فرمودند این را همینطور ببرید منزل بمالید به سروکله بچه‌ها. گاهی که قبله عالم اینطور به بنده التفات می‌فرمایند، از شعف ابدا حال خودم را نمی‌فهمم. کم مانده بود بدون اجازه مرخصی به سمت خانه بدوم. قبله عالم ملتفت شدند. لبخندی زده فرمودند بدو گوساله می‌دانم که خیلی عجله داری. از فرط ذوق بی‌اختیار شدم. فی‌الفور کفش مبارک را لیسیده، آب دهان در دست روانه خانه شدم. گمان ندارم در تاریخ شاهنشاهی این مملکت پادشاهی اینطور رعیت‌نواز بوده باشند. انشاء‌الله عمر نوح می‌فرمایند.