آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۴ بهمن ۱۳۹۵

دالشین -

طنزپژوهی


چرا ون‌گوگ گوش خود را برید؟


 

راستی چرا ونسان ون‌گوگ گوش خود را برید. شاید آنطور که روانپزشک‌ها ادعا می‌کنند، مشکل روحی داشت. و شاید فقط به این دلیل که نقاش بزرگی هم بود. البته قبلآ از روانپزشک‌ها که عادت دارند، یعنی شغلشان ایجاب می کند که انسان را از نظر مغز تعمیر کنند و دوباره به کارخانه جامعه پس بفرستند، پوزش می‌خواهم.
نقاش بزرگ، خارق العاده و غیرعادی نیز هست و حتی مثلآ خیلی غیررسمی! چون ون‌گوگ وقتی گوش خود را برید لباس رسمی برتن نداشت. و لابد می‌دانید که او گوش بریده خود را هدیه کرد! … و آنهم به معشوقه‌اش.
واقعآ چرا آدم باید اینکار را بکند؟ راستی چرا ونسان ون‌گوگ گوش خود را برید؟
در کمال فروتنی لازم است این نکته را عرض کنم که اشتباه نشود. این ونسان ون‌گوگ، که گوش خود را برید؛ با آن ونسان ون‌گوگ که او هم گوش خود را برید، فرق می‌کند.
فرقش این است که این ونسان ون‌گوگ،‌ مریخی است ولی آن ونسان ون‌گوگ که قبلآ عرض کردم؛‌ یک نقاش هلندی است که تابلوی گل‌های آفتاب گردانش گران‌ترین اثر هنری تاریخ است. و این فقط یک تشابه تصادفی اسمی است که گاهی اوقات، مخصوصآ وقتی افراد متعلق به دو سیاره مختلف باشند، پیش می‌آید.
در هرحال، این ونسان ون‌گوگ که حالا دارم عرض می‌کنم یعنی نوع مریخی‌اش، اصلآ نقاش نیست بلکه مهندس معمار است. ولی او هم گوش خود را برید.
پپر می‌گوید: مریخی‌ها گوش ندارند. ٱنها شاخک دارند.
من می‌گویم درست است گوش آنها شبیه شاخک است. ولی به هر حال گوش است. چون با آن می‌شنوند.
از موضوع اصلی دور نشویم.
همان روزی که یک کسوف شد. او را هم در پشت بام خانه‌مان دیدم. کوچک اندام بود. من با اعصاب مرتعش چشمانم…‌ چون به نصیحت پزشکان گوش نکردم و به آفتاب پشت ابرها نگاه کردم و در نتیجه اعصاب چشمانم مرتعش شد. ولی خوشحالم که او را دیدم.
او با یک سفینه کوچک اندازه یک پاکت سیگار و با قامتی اندازه یک انگشت سبابه دست، روی هواکش پشت بام نشسته بود. و با تیغ ریش‌تراشی کوچکی- که لازم نیست اندازه‌اش را بگویم چون اندازه ونسان ون‌گوگ مریخی را توضیح داده‌ام- داشت یکی از شاخک‌هایش را می‌برید. که من او را صدا کردم. یعنی متوجهش کردم که آن شاخک عضو بدن او است. که البته بعدها وقتی گفت که اسمش ونسان ون‌گوگ است، برای پپر توضیح داد که شاخک همان گوش او است.
یعنی با آن چیزی که شبیه آنتن تلویزیون است امواج صوتی را می‌گیرد، و در نتیجه آن‌ها را می‌شنود.
قبول دارم که فارسی را با لهجه حرف می‌زد ولی خوشحالم که به هر حال زبان مرا بلد بود.
گفتم که چرا این کار را می‌کنی؟ … دردت نمی‌آید؟
گفت: البته که دردم می‌آید. خب، بریدن گوش درد دارد.
او توضیحات بعدی را به پپر داد.
گفتم: آخر چرا؟ گوش برای شنیدن لازم است.
گفت: به آخر خط رسیده‌ام.
پیش خود گفتم که … به آخر خط؟ اول فکر کرده بودم که او آمده است زمین که کسوف را نگاه بکند. مریخ که ماه ندارد که کسوف داشته باشد.
دوباره تکرار کردم … به آخر خط؟ بعد یاد ونسان ون‌گوگ نقاش هلندی افتادم.
گفتم: می‌خواهی به کسی هدیه بدهی؟ مثلآ به معشوقه‌ات؟
گفت: من معشوقه ندارم. من متآهل هستم. و البته عاشق همسرم هستم. ولی او چه احتیاجی به گوش من دارد؟
بعد سرش را پائین انداخت و گفت: شما پارسی کولا دارید؟ تنها علاجم پارسی کولا است.
پیش خود گفتم: پارسی کولا؟ بعد گفتم: در منزل من فراوان است. یک صندوق از آن را دارم.
نشست کف دستم. سفینه‌اش را کنار چهار پایه زیر کولر به‌ناچار و به طور کامل استتار کردیم، امان از دست بچه‌های بازیگوش.
بعد به آپارتمان ما رفتیم، من با چشم مرتعش و او لابد با گوش مرتعش. برای اینکه ابعاد بدنش را رعایت کرده باشم پارسی کولا را در تشتک ریختم. او با ولع نوشید. یکی دیگر برایش ریختم. داشتم از شدت کنجکاوی می‌مردم. یک مریخی در ساختمان من، موقع کسوف و بریدن یک عضو حساس بدن، آنهم گوش … گفتم: سرا پا گوشم. داستانت را بگو.
نگاهی به اطراف کرد و البته با لهجه مریخی اینطور ادامه داد:
– من متعلق به سیاره شما نیستم ولی آپارتمان من کاملآ شبیه آپارتمان شما است.
و به گلیم‌هائی اشاره کرد که پپر برای تزئین آپارتمان به کار برده است. گفت:
– اسم همسر من هم پپر است. مثل همسر تو! و من هم مثل تو به او علاقمندم.
ظاهرآ تشابه اسمی بین اهالی زمین و مریخ در نام ونسان ون‌گوگ خلاصه نمی‌شود. بلکه شامل اسم همسر من پپر نیز هست. گفت:
– او شوهر خواهری دارد.
گفتم: کی؟
گفت: پپر من. و البته او یعنی شوهر خواهرش احتیاج به یک تعمیر اساسی دارد.
با تعجب گفتم: تعمیر؟!
به مغزش اشاره کرد و گفت: مشکلی شبیه به مشکل ونسان ون‌گوگ هلندی. ولی او گوش دیگران را می‌برد. اسمش “حامود” است. گفتم:
– خوشحالم که این جا تشابه اسمی وجود ندارد … پس کاملآ قاطی پاطی است.
با اندوه گفت: آری!
گفتم: خب؟
گفت: و من احمق هم به خانه‌ام دعوتش کردم.
گفتم: برای مهمانی؟
گفت: نه. احتیاج به معالجه داشت. موقع استحمام خورده بود زمین و لگن خاصره‌اش ضرب دیده بود و احتیاج به استراحت داشت. خب، ما هم … راستش یعنی پپر من، دلش سوخت. گفت: اگر چه قاطی‌پاطی است ولی به هر حال شوهر خواهر است.
گفتم: خب؟
گفت: آمد و استراحت کرد! نه یک روز، نه دو روز، نه حتی یک هفته بلکه بیشتر از یک ماه و ما کم‌کم دلشوره‌مان گرفت.
گفتم: چرا دل‌شوره؟
گفت: آخر عرض کردم که قاطی‌پاطی است. ما به‌خاطر لگن خاصره‌اش بستری‌اش کردیم. مغزش که آسیب ندیده بود، ولی خب، لازم هم نبود که ببیند. ضرب دیدۀ خدائی بود. تا اینکه به‌هرحال لگن خاصره‌اش درست شد و ما منتظر بودیم که برود ولی نرفت و ماند و پارسی‌کولا خورد، البته دست ساز.
گفتم: داستان این پارسی‌کولای دست ساز چیست؟
گفت: ما سیستمی داریم که شبیه سیستم شما است. بعضی چیزها فروش و یا استعمال آن ممنوع است. این است که ما در خانه به شکل دست‌ساز، درست می‌کنیم.
گفتم: ولی پارسی‌‌کولا در زمین ممنوع نیست.
گفت: سیستم ما با سیستم شما فرق می‌کند.
گفتم: … تا اینکه بالاخره پارسی‌کولا کار خودش را کرد؟…
گفت: و “حامود”، زد به سرش. چه کابوسی بود آن شب! پپر را به‌شدت کتک زد. تمام اوراق شناسائی مرا سوزاند. پول مرا دزدید و تصمیم گرفت که ساختمان را آتش بزند.
گفتم: خب، چرا پلیس را خبر نکردید؟
گفت: بله، ما به آن می گوئیم سیلپ. آنها مآموران یونیفورم پوشی هستند که وظیفه‌شان حفظ نظم عمومی است.
گفتم: خب، سیلپ! چرا به سیلپ تلفن نکردی؟
گفت: از ترس … ولی تلفن کردم، وقتی با چاقو رفت توی اطاق … برای یک لحظه!… تلفن کردم.
و آنها آمدند. ولی بعد از سه چهار ساعت ..!
گفتم: پس در مریخ هم از این تآخیرها وجود دارد.
گفت: بله، آمدند. من آنها را بردم توی اطاق و اوضاع را کاملآ توضیح دادم.
گفتم: گفتی که قاطی‌پاطی کرده است!؟
گفت: آنها هم روانه خانه یکی دیگر از اعضای خانواده‌اش کردند. ساعت چهار بعد از نیمه شب بود که پپر مرا در مستراح خانه، زندانی کرده بود.
گفتم: خدا را شکر که بالاخره پیدایشان شد.
گفت: بله و البته من هم از آنها تشکر کردم.
گفتم: تشکر که البته لازم است.
گفت: نه تشکر صرفآ شفاهی، بلکه با یک سوم حقوق ماهانه‌ام.
گفتم: به‌هرحال ارزش آن‌را داشت. جان‌تان را نجات داده بودند.
گفت: ولی “حامود” ! … او انتقامش را گرفت.
گفتم: انتقامش را؟
گفت: بله، لازم است که چیزی را قبلآ برایت توضیح دهم. ما یک سیستمی داریم که خیلی نگران مسائل اخلاقی جامعه مخصوصآ جوانان است. ما به آن می‌گوئیم: اداره “تارکنم”.
گفتم: خب چیزی شبیه سیستم ما.
گفت: آری. و او به آنها گزارش داد.
گفتم: گزارش داد؟
گفت: آری. ماجرای پارسی‌کولا و آنتن تلویزیون منظومه شمسی؟!
گفتم: منظومه شمسی؟ یعنی شامل زمین هم می‌شود. حتی مملکت من! این چه جور آنتنی است؟
گفت: بله، و ما چقدر از برنامه‌های تلویزیون شما، صدا و سیما، لذت می‌بردیم.
گفتم: مگر غیرقانونی است؟
گفت: خب، سیستم ما فرق می‌کند. متعلق به سیاره دیگری است. پارسی‌کولا ممنوع است. و همانطور که گفتم، آنتن تلویزیون منظومه شمسی!
گفتم: یعنی حتی زمین!؟ حتی کشور من!؟
گفت: متآسفانه آری!
گفتم: و آنها آمدند !؟
گفت: آری، خیلی ناگهانی آمدند در خانه ما و از طریق بو کشیدن رفتند سراغ بشکه‌ پارسی‌کولا و بعد البته آنتن مربوطه که عرض کردم.
گفتم: و همه را برداشتند و بردند؟
گفت: نه،‌ … وارد مذاکره شدند !
گفتم: یعنی خواستند که از آنها تشکر کنی مثل آن تشکیلات … اسمش چی بود؟
گفت: سیلپ!
گفتم: حالا هر چه، … و تو این‌کار را کردی؟
گفت: با دو برابر حقوق ماهانه‌ام !
گفتم:‌ خب، اوضاع به خیر گذشت؟
گفت: تقریبآ ! ولی پنج کاست ویدئو را بردند. که البته آثار هنری سینمائی بودند.
گفتم: مگر داشتن آثار هنری هم جرم است؟
گفت: گفتم که سیستم ما فرق می‌کند. …و آنها هم البته … کمی کار دست‌مان دادند. چند بار مجبور شدم به آنها سر بزنم. تو نمی‌دانی چه محیط وحشتناکی بود؟ دخترها و پسرهای جوان مریخی، دست‌بند به دست. آدم واقعآ گریه اش می‌گیرد.
گفتم: و این باعث شد که تو تصمیم بگیری که گوش خود را ببری.
گفت: نه، ماجرا قدری طولانی است.
گفتم:‌ باز هم خدا پدرشان را بیامرزد.
گفت: بله، جریمه ویدئوها را دادیم. و به خیر گذشت. تا اینکه … دوباره پیدایشان شد؟
گفتم: اداره؟… اسمش چه بود؟
گفت: نه، اولی ! مگر قرار نیست که از “حامود” شکایت کنیم که پول ما را به سرقت برده است.
گفتم: بله، البته!
گفت: پس کردیم. و پس از تلاش زیاد فراری‌اش دادیم به شهر خودشان، ارم برخ.
گفتم: چه اسم‌های عجیبی …! و خب لابد دوباره تشکر کردید؟
گفت: بله، البته ! تا اینکه دوباره پیدایشان شد.
گفتم: سیلپ؟! درست گفتم؟
گفت: نه، اداره دوم.
گفتم: لابد باز خواستند که تشکر کنی؟
گفت: نه، احتیاج به کمک داشتند.
گفتم: خب، به تو چه؟!
گفت: من هم همین را گفتم. ولی به‌هرحال مآمورین اداره تارکنم را نمی‌شود دست خالی برگرداند.
گفتم: خب، نگفتی که چرا می‌خواستی گوش خود را ببری؟ ونسان ون‌گوگ جان!
گفت: چون باز هم آمدند و پدرم را درآوردند.
گفتم: تو که روانه‌شان کرده بودی.
گفت: نه، آنها نه! اداره اولی. و این بار گفتند: پول ناهار می‌خواهیم. و بازهم و بازهم و بازهم … مذاکرات ادامه دارد.
گفتم: تا خلاصه تو به سرت زد که گوش خود را ببری ! واقعآ چه افتضاحی! خدا را شکر که اوضاع ما این‌جوری نیست.
و به پپر گفتم که پارسی کولا بیاورد. واقعآ که دوست مریخی ما احتیاج دارد!