آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۹ بهمن ۱۳۹۵

محسن نامجو

رادیو و تلویزیون


روزنامه‌ی خاطرات «… السلطنه» | قسمت ششم


نوشته: فرخ سرآمد

 

 

 

صبح زود بیدار شدم. دست نماز گرفتم. نمازم که تمام شد خواستم چرتی بزنم. فراش سواری به احضارم آمد. متحیر شدم که صبح به این زودی چه افتاده. با عجله خودم را رساندم. شرفیاب شدم. بندگان همایونی با ” موچول خان” شطرنج می‌باختند. عرض ادب کردم، جواب نگرفتم. ایشان را متفکر یافتم. با خود گفتم سبحان‌الله، آن عجله در احضار چاکر چه بود، این بی‌توجهی چه معنی دارد. خیلی پریشان خیال شدم. یقین دانستم که خاطر مبارک را از چاکر گردانده‌اند. با مرحمتی که دیروز به بنده و اهل منزل نموده‌اند، جز این هم انتظار نمی‌رفت. شهادتین را گفته به‌انتظار ایستادم.
دیدم ” موچول خان” مهره‌ای را جابه‌جا کرده به قبله عالم عرض کرد: « کیش». قبله عالم در فکر و خیال تشریف داشتند. دیدم هر لحظه می‌گذرد، بیشتر غضب بر ذات مقدس شاهانه مستولی می‌شود. از وحشت به لرزه افتادم. ناگهان قبله عالم سرپاشدند و با چکمه مبارک چنان ضربه‌ای زیر صفحه شطرنج نواختند که شدتی مافوق آن متصور نبود. ” موچول خان” به‌سوی بنده چرخید. دیدم چشمهایش پر از آب شده، مقابل قبله عالم انگشت به بینی کرد. یقین کردم موچول خان مخبط شده. بندگان همایونی هم حیران به او نظر انداختند. معلوم شد ماجری چیز دیگری بوده.
در اثر ضربه قبله عالم، فیل شطرنج تا بیخ به دماغ موچول خان فرورفته بود. فیل را که بیرون کشیدند، سیل خون از سوراخ دماغ جاری شد و سرداری موچول خان را آلوده کرد. قبله عالم به‌قدری خنده فرمودند که به سکسکه افتادند و عاقبت به استفراغ ختم شد. میان استفراغ به بنده فرمودند فلانی می‌خواستیم امروز حرکت کنیم، ولی حالا که بالا آوردیم، فردا می‌رویم. شگون ندارد. عرض کردم، امر امر مبارک است. فرمودند: « البته، چه خیال کرده‌ای پدرسوخته!». تعظیم کرده بیرون آمدم. هنوز استفراغ می‌فرمودند. به‌حال‌شان مفید است.
خدمت جناب آقا رفتم. بیدار شده بودند. زیر آلاچیق با طوطی هندی که ” میرزا ابوتراب” از بمبئی فرستاده مذاکره می‌فرمودند. مرا که دیدند فرمودند فلانی تو فرانسه می‌دانی؟ بیا ببین این طوطی چه می‌گوید. زبان ما را که نمی‌فهمد.
جلو رفته عرض کردم: « بن ژور» که طوطی حمله کرد. تا به خود بیایم، با چنگال صورتم را مجروح نموده، تکه‌ای از گوشم را به‌منقار کند. سیل خون جاری شد. رنگ به صورتم نماند. جناب آقا خنده زیاد فرمودند. عرض کردم گویا این طوطی با فرانسوی‌ها میانه ندارد. جناب آقا فرمودند نمی‌دانم حیوان را چه می‌شود. پیش پای تو هم با منقارش لب بالای ” باغبان‌باشی” را شکافت. عرض کردم خوب بود به بنده می‌فرمودند که بی‌محابا جلو نروم. فرمودند آن‌وقت بی‌نمک می‌شد. دیدم درست می‌فرمایند.
فراموش کردم برای چه کاری آمده بودم. اجازه مرخصی خواستم. فرمودند: پس این چه آمدنی؟ عرض کردم گمان نکنم دیگر اینجا کاری داشته باشم. غرض، عرض ادب نسبت به طوطی و خنداندن حضرت‌عالی بود که انجام شد. خندیده گفتند به‌دل نگیر. کم آدمی‌ست که بتواند ما را بخنداند. صدا زدند آمدند سروصورت ما را خاکستر مالیده کهنه کثیفی بستند. اجازه مرخصی گرفته، با کمال عجله خود را به خانه رساندم که اگر دیر آمده بودم، به‌مرض عفونی حرام می‌شدم.
پارچه را باز کرده صورت را شستم. عیال که مرا دید رنگش بالکل رفت. پرسید چه شد؟ گفتم طوطی جناب آقا خیلی حساس است. گفتم ” بن ژور” خیال کرد استخفاف است، گوش را درید.
این‌هم از امروزمان. اگر شب سقف برسرمان نیاید، باید صبح قربانی بدهیم. نمی‌دانم چرا این روزها بخت از بنده برگشته. راضی هستم به رضای خداوند باری‌تعالی. اگر جانی باشد، فردا به‌سوی مازندران حرکت خواهد شد.