آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲ اسفند ۱۳۹۵

محسن نامجو

رادیو و تلویزیون


روزنامه خاطرات «…. السلطنه» | قسمت هفتم


 

 

امروز باید حضرات را راه بیندازم. ابدا احوال ندارم. بیرون که آمدم به‌قدری جمعیت بود که دیوانه شدم. هر طور بود راه افتادم. درشکه آوردند. چون به تعجیل آورده بودند، دهنه اسب شکسته بود. اسب خواستم. دیدم یک پای حیوان بی‌نعل است. روی سه پا راه می‌رفت. از بدبختی و ناچاری خنده‌ کردم. بعد به جلودار تغیّر کردم که نعل اسب را چه شده؟ عرض کرد، نعل پای چپ اسب شاهزاده را دزد زده، فرمودند مال یک فلان‌فلان شده را بیاور بکوب به‌پای این حیوان. چاکر هم که دستش کوتاه بود، نعل این حیوان را باز کرد. بهتر که از غریبه ندزدیده باشیم. دیدم چه بگویم. جلودار پر بیشعور است. جز اینکه بگویم خاک بر سر خودت و اهل و عیالت چیزی به خاطرم نرسید.
مبلغی فحش داده به راه افتادم. نمی‌دانم ما اهالی ایران کی باید شعور پیدا کنیم؟ خلاصه افتضاح سفر کردم. دربخانه که رسیدم گفتند شاه دیشب تا صبح قمار فرموده‌اند و خواب تشریف دارند. حالا جماعت را چطور اداره کنم، بماند. هر طور بود تا یک از دسته رفته، بیرون ایستادیم.
قبله عالم با چشمهای پف کرده سوار شدند. اسب قرتی از آب درآمد. عوض کردند. به مهتر فرمودند: « گوساله! اسب چموش می‌فرستی؟ اگر این مرتبه بیضه اسب را نکشیده بفرستی می‌دهم از … آویزانت کنند.» مهتر تنبانش را خیس کرد. بی‌خنده نبود. فرمان حرکت دادند.
قدری که رفتیم، سر دوراهی، آفتاب گردان زده بودند. قبله عالم ناهار افتادند. به بنده امر فرمودند که کنار آفتابگردان دو زانو بنشین شاید کاری پیش آید. اطاعت کردم. ناهار که میل فرمودند، صدا زدند. خدمت رفتم. تفصیل مجلس قمار دیشب را فرمودند. خیلی لذت داد. ” میرزا گرگین” سه هزار اشرفی گذاشته بود. بندگان شهریاری هم سخاوت فرموده یک تار سبیل مبارک را گذاشته بودند به بلیت آس تا آس. از قرار تقریر ” میرزا گرگین” مشتبه شده بود که چون آس آورده باید اشرفی و تار سبیل مبارک را بردارد که قبله عالم متغیّر شده با چوبدست مبارک فرق او را شکافته اشرفی‌ها را به دامن مبارک ریخته بودند.
قبله عالم این‌را که می‌فرمودند چنان خنده کردند که تکه بادمجان خورش از حلق مبارک، به صورت بنده افتاد. دیگر از خنده شهریاری چه بگویم که زبان قاصر است. خیلی پریشان‌حال شدم. طوری که جرات کرده دست بردم بادمجان را از صورت بردارم. قبله عالم میان خنده به اشاره منع فرمودند. با همان حالت دو زانو ماندم. طوری خنده می‌فرمودند که خوف کردم چشم زخمی به‌وجود مبارک برسد. عرض کردم اجازه بفرمائید حکیم را خبر کرده خنده را علاج کنیم. میان خنده بالاخره یک طوری حالی کردند که شمایل چاکر موجب اصل خنده است. دست نزنی که خنده بند می‌آید.
پیش خودم گفتم جای ” کریم شیره‌ای” خالی که بندگان همایونی مجبور نباشند امثال ما را به دلقکی بگیرند. حکیم طولوزان از صدای خنده قبله عالم سرآسیمه خود را رسانده اجازه دخول خواست. وارد که شد شاه بنده را نشان داده بیش از پیش خنده فرمودند. حکیم به‌ملاحظه دوستی که میان ما منعقد است کم خندید. و به اشاره حالی کرد که فلانی، از روی ناچاری‌ست. گفتم خنده را علاج کن تا به قبله عالم چشم زخمی نرسیده. ایشان به اشاره حالی کردند که آنچه می‌گویم بکند.
طولوزان ترسان نزدیک شده دوروبر را وارسید. ران مرغ را از دیس برداشته همانطور که قبله عالم بی‌اختیار قهقهه می‌زد، ران را بالکل چپاند به حلق مبارک. دفعتا رگ‌های گردن همایونی سرخ شده بیرون زد. چشم‌ها کاسه خون شده قبله عالم به خرخر افتادند. گفتم حکیم دستم به دامنت، قبله عالم رفت. دیدم حکیم هم دستپاچه شده؛ بیشتر خوف کردم. خلاصه، هر طور بود حکیم با دست ران را بیرون کشید. به‌قدر یک مثقال خون از حلق مبارک آمد، ولی بحمدالله خنده بند آمد. طولوزان اشاره کرد که بادمجان را بردار. صورتم را پاک کرده هراسان از حال قبله عالم پرسیدم. صدائی شبیه نعره مادیان بیرون دادند. حکیم گفت از فشار لنگ جوجه است. قدری که بخوابند مزاج شریف‌شان به‌تعادل می‌آید. خدا را یاد کرده زیر بغل قبله عالم را گرفته به‌رختخواب بردیم.
سر مبارک که روی بالش قرار گرفت، نگاهی به بنده فرمودند که ران‌هایم داغ شد. خواستند چیزی بفرمایند که ثانیا شیهه کشیدند. هر طور بود قبله عالم را خوابانده در کمال بی‌دماغی مراجعت کردم. در راه مجبورا به تعجیل رفتم که تا عمله خلوت ندیده‌اند طهارت نمایم. قبله عالم سلامت باشند، ما بندگان روزی هزار بار هم که خودمان را خراب کنیم، نقلی ندارد.
کنار رودخانه که تن را آب می‌کشیدم، خرچنگ به‌جانم افتاد. از شدت درد به تب و تاب افتادم. مثل چیزی ‌که جگرم مچاله شده باشد. صورت خرچنگ را مبلغی فوت کردم تا رها کرد. خیلی صعب بود چون مجبورا تا جائی‌که میسر بود باید سر را خم می‌کردم. هر طور بود خلاص شدم. در مراجعت حکیم طولوزان را دیدم. گفت قبله عالم در خواب هم شیهه می‌کشند، طوری که عمله‌جات خلوت مجبورا به‌ضرب دگنگ اسب و مادیان را از چادر مبارک می‌تارانند. تا فردا چه شود.