آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۸ بهمن ۱۳۹۵

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | چهاردهم | اسلام در شیرآباد( قسمت اول)


 

فکر کردید غلط نوشته‌ام و منظورم شیر در اسلام آباد است؟ نه. شیر در اسلام آباد چه می‌کند؟ اسلام آباد پایتخت پاکستان است. آنجا فقط روباه دارد. شیر یعنی افغان. شیرآباد یعنی میهن شیران. بحث ما در مورد وضعیت اسلام در میهن شیران است.
در کلیله و دمنه آورده‌اند که روزی روباه در گوگل عبارت “خطرناک‌ترین حیوان جنگل” را سرچ کرد و صدها مقاله در باره‌ی شیر خواند. نگران شد. با خود فکر کرد که شیر حتما خیلی باهوش است که این‌قدر خطرناک است. تصمیم گرفت که هوش شیر را بیازماید. نزد شیر رفت و با زبانی بسیار نرم و متملقانه به شیر گفت:
” استاد، در این جنگل پایینی یک خرس هست که مرا خیلی اذیت می‌کند. هر بار که می‌خواهم لبِ دریا بروم و آب بخورم، از من ویزا و پاسپورت می¬خواهد”.
شیر خیلی ناراحت شد و همراه با روباه به طرف جنگل محل اقامت خرس راه افتاد. در ورودی جنگل پایین، چند نفر از خرس‌های امنیت جنگل از پست بازرسی بیرون آمدند و در برابر شیر تعظیم کردند و ریش او را بوسیدند. بعد از او خواستند که یک لحظه درون اتاقی که میله‌های آهنی داشت تشریف بیاورد، تا آنان آدم بفرستند(یک خرس آدم‌تر را) که خرس اعظم را از تشریف آوری خجسته‌ی شیر خبر کند. شیر وارد اتاق شد و روباه نرفت. روباه با صدای بلند به یکی از خرس‌ها گفت:
” ابله، در را قفل کن که بی‌ناموس با پای خود به زندان آمده”.
خرس‌ها در را قفل کردند. شیر ابتدا تشکر کرد، اما فورا متوجه شد که بی ناموس کلمه‌ی زشتی است . فهمید چه‌کار شده. نزدیک میله آمد و گفت:
“فرخی سیستانی می‌گوید:
هر بزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ
نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان
گرچه بسیار بماند به نیام اندر تیغ
نشود کند و نگردد هنر تیغ نهان
شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود
نبرد بند و قلاده شرف شیرِ ژیان”.
روباه قاه‌قاه خندید. خرس‌ها هم نشستند و هرررررررخندیدند. روباه رو به شیر گفت:
“جناب بزرگ! آقای تیغ! حضرت ژیان! بگو گه خوردم تا قفل را باز کنم و تو بیرون بیایی و همه‌ی ما را بخوری”.
نور امیدی در چشم شیر درخشید و با صدایی امیدوار گفت:
“گه خوردم”.
روباه لبخند شیطنت آلودی کرد و گفت:
“نمی‌خوردی. خخخخخخخخخخ”.
شیر تا آخر عمر خود، یعنی چهارشنبه‌ی همان هفته، در آن قفس ماند و شعرهای فرخی سیستانی را با خود زمزمه کرد. بعد در کمال ناامیدی جان به جان آفرین تسلیم کرد. فعلا مقبره‌ی آن شیر در جلال آباد است و از مفاخر ملی افغانستان به‌شمار می‌رود.
از بحث اصلی که وضعیت اسلام در شیرآباد بود، بسیار دور افتادیم.
در میهن شیران، افغانستان، نوزاد که به دنیا می‌آید در همان دقایق اول تولد اطلاعات دینی پیچیده‌یی را از طریق گوش او به او منتقل می‌کنند. اما از آنجا که نوزادها معمولا در دقایق اول تولد خود به مسایل مهم خیلی توجه نمی‌کنند، اطلاعات مذکور را طوری به گوش او می‌خوانند که توجه نوزاد جلب شود. این روش آهنگین به نام “اشغال ذهن احمق نوزاد”( اذان) یاد می‌شود. اطلاعاتی که از طریق اذان به نوزاد منتقل می‌شود شامل بعضی داده‌های ضروری در مورد خداوند هستند. مثلا کودک برای نخستین بار اطلاع می‌یابد که خداوند یکی است و جز او خدای دیگری وجود ندارد. در این مرحله در باره‌ی تئوری تکامل تدریجی داروین به کودک چیزی گفته نمی¬شود( بعدها که کودک به مکتب رفت و به کلاس هشتم رسید، می‌بیند که در کتاب بیولوژی‌شان سه صفحه¬ی کامل، از صفحه ی سی و شش تا سی و هشت، به تئوری داروین اختصاص داده شده و در آن سه صفحه اثبات گردیده است که ما الحمدالله به دین مبین اسلام مشرف می‌باشیم و نسبت خود با میمون را با شدیدترین الفاظ رد می‌نماییم).
کودک که سه-چهار ساله شد، پدر و مادر او تصمیم می‌گیرند که در مورد خداوند متعال اطلاعات بیشتری به کودک بدهند. این است که او را نزد ملای محل می‌فرستند. تا یادم نرفته این را هم بگویم که والدین افغان یک عادت بد دارند که در همان روز اول معرفی کردن کودک به ملا تاکید می‌کنند که ملا باید کودک‌شان را بزند. می‌گویند:
” ملا صاحب، اگر درس نخواند یا بی‌تربیتی کرد، مثل خر بزنیدش”.
البته کاملا روشن نیست که وقتی می گویند “مثل خر بزنیدش” منظورشان این است که خر روشِ ویژه‌یی برای زدن دارد و شما هم از همان روش پیروی کنید یا منظورشان این است که همان گونه که خر را می‌زنند شما این کودک را بزنید. ظاهرا ملا برای این که احتمال خطا را کاملا از بین ببرد کودک را مثل خر می‌زند تا به هر دو معنا وفا شود.
من که کودک بودم ملا به من یاد داد که خداوند یکی است. شام که خانه رفتم با خوش‌حالی به مادرم گفتم که خبر خوشی دارم. مادرم مرا در آغوش گرفت و گفت:
” بگو بچه‌ی گلم، خبر خوشی که داری چیست؟”.
گفتم:” خداوند یکی است”. چهره‌ی مادرم درهم رفت و گفت:
” به من چه که یکی است. فکر کردم چه خبر خوشی آورده‌ای”!
البته آن شام مادرم تعقیبات نماز خود را خیلی طولانی کرد. به نظرم از این که از خبر یکی بودن خداوند هیجانی نشده بود، شخصا از خداوند مغفرت می‌خواست. راستی، رشته‌ی بحث گسسته نشود. چرا معذرت‌خواهی از خدا نام دیگری دارد؟ طلبِ مغفرت. چه‌طور است دفعه‌ی دیگر که آدم با کسی که نمی‌شناسدش مقابل شد بگوید:” مغفرت می‌خواهم، اسم شما چیست؟”. حتما می‌گویید معذرت طلبیدن یک پوزش‌خواهی سبک است، اما مغفرت خواستن مربوط به جایی است که آدم در برابر خداوند معصیت می‌کند. جدی؟ من فکر نمی‌کنم این طور باشد. قصد جسارت ندارم، ولی به ما می‌گفتند که خداوند خیلی خیلی مهربان است. بعد بامداد، پیش از طلوع آفتاب، آدم را بیدار می‌کردند و می‌گفتند برو از خدا معذرت بخواه. خیلی تکان دهنده بود. ما کودکان معصومی بودیم و شب کاری نکرده بودیم تا صبح زود از خدا معذرت بخواهیم. یکی نبود به بزرگترها بگوید:” به ما چه؟ چرا به گردن ما می‌اندازید؟”.
ادامه دارد.