آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۳ اسفند ۱۳۹۵

محسن نامجو

رادیو و تلویزیون


روزنامه‌ی خاطرات «…السلطنه» | قسمت هشتم


 

 

صبح « طولوزان» و « شازده ریش کوتاه» با « موچول خان» چادر من آمدند. بنا داشتند صبحانه را با من صرف کنند. پنج قران مایه رفته ده عدد ماهی ابتیاع کردم. آشپز را گفتم ماهی را خوب برشته نماید. بی‌شعور آبدار پخت. پاک ما را پیش آقایان شرمنده کرد. توی سرش که می‌زدم پرسیدم کی آدم می‌شوید؟ احمق عرض کرد هر وقت که بفرمائید. آقایان شفاعت کردند هر کس چیزی گفت. شازده ریش کوتاه دم ماهی را گرفته کوباند به صورت آشپز. خیلی لذت داد. بی‌خنده نبود. هرچه غذا بد بود، بد نگذراندیم.
بعد از صبحانه موچول خان سوراخ دماغ مجروحش را به حکیم نمود. حکیم که وسائل همراه نداشت، ناچارا حاشیه قبای موچول خان را دریده فتیله نموده توی سوراخ چپاند. طوری با فشار که فریاد موچول خان به آسمان رفت. ساعتی نگذشت فراش آمد که قبله عالم می‌فرمایند پدرسوخته‌ها آنجا با هم چه می‌کنید؟ بدهم زیر ریش همه‌تان مشعل بگیرند؟ آنقدر بی‌آبرویی البته نکنید.
سرآسیمه شرفیاب شده خاک افتادم. فرمودند گوساله چه می‌کردید؟ کدام مادرمرده را وسط گذاشته بودید؟ عرض کردم قربان خاک‌پای مبارک! طولوزان فتیله کلفت چپاند دماغ موچول خان. فریادش به آسمان رفت. فرمودند سوراخ دماغ چرا؟
تفصیل بازی شطرنج و نسق‌کشی قبله عالم را به‌یاد خاطر مبارک آورده همان‌طور صورت به‌خاک مالیده ماندم. قبله عالم طوری مشعوف شدند که مافوق نداشت. فرمودند ما هم گاهی که سر کیف باشیم، پر بی‌هنر نیستیم. عرض کردم از هر چکمه مبارک هزار هنر می‌ریزد. فرمودند می‌دانیم.
بنده را که مرخص فرمودند، قدغن اکید فرمودند که احدی از واقعه خنده و لنگ جوجه باخبر نشود که هردوتان را می‌فرماییم طناب بیندازند. عرض کردم چاکر که بی‌اجازه قبله عالم نفس نمی‌کشم. چه رسد به این فضولی‌ها. حکیم هم که رازدار است. فرمودند اما باز هم سفارش اکید به حکیم بکنید.
با تعظیم که از پس بیرون می‌آمدم به‌طور مفتضحی در آستانه چادر به حکیم تصادف نموده موجب خنده قبله عالم شدم. فرمودند خاک بر سرتان که آدم نمی‌شوید. باز هم مبلغی اظهار تفقد نموده چاکر را در کمال شعف مرخص فرمودند. این التفات قبله عالم، خستگی سفر را بالکل از تن بنده بیرون کرد.
یک‌ساعت به‌ظهر مانده طولوزان چادر من آمد که شاه فرموده‌اند امروز حرکت نمی‌کنیم، می‌خواهیم تفنگ بیاندازیم. بعد از ظهر دم چادر حاضر باشید که چرت‌مان را که زدیم سوار می‌شویم.
قبله عالم از چادر مبارک بیرون آمده سوار شدند. ملتفت شدم گلوی مبارک از آسیب ران مرغ متورم شده. حرکت کردند. فرمودند فلانی در رکاب باش.
ربع فرسخ که رفتیم قوچ پروار از مسافت بعید دیده شد. فرمودند چه می‌گویی؟ تفنگ بیاندازیم؟ می‌خورد یا خطا می‌کنیم؟ عرض کردم تیر قبله عالم که هرگز خطا نمی‌رود، منتها مسافت زیاد است. با خداست که کارگر بیافتد یا نه. فرمودند سیاحت کن. تفنگ را نشانه رفته انداختند. قوچ سری تکان داده دو سه زرع آن‌طرف‌تر ایستاد. « میرشکار» را صدا زده تفنگ بلژیکی خواستند. تفنگ را که تقدیم کرد، عرض نمود: فاصله زیاد است، بد نیست قبله عالم قدری جلوتر تشریف ببرند.
بندگان شهریاری تاخت کردند. قوچ همان‌جا ایستاده علف می‌خورد. غافل که قبله عالم قصد جانش کرده‌اند. خیلی که نزدیک شدند از اسب پیاده شده ایستادند. تفنگ صدا کرده اسب رم نمود قوچ هم از سمتی رفت. « قبله عالم» شکار نزده بی ‌اسب پیاده مراجعت فرمودند تا میرشکار و بنده اسب را برسانیم، مبلغی پیاده طی فرموده بودند.
نزدیک رسیدیم طوری ایشان را مکدر دیدیم که مجال صحبت نماند. فقط فرصت کرده از اسب پیاده شده پیش رکاب به‌خاک افتادیم تا قبله عالم پای مبارک را پشت کدام‌یک بگذارد. لگدی به آبگاه میرشکار کوبیدند که نفس بند شد.
بنده چشم را بسته شهادتین خوانده به انتظار ماندم که دیدم قبله عالم مفتخر فرموده پا پشت چاکر گذاشته سوار شدند. جرات کرده عرض نمودم، حکما قوچ تیر خورده اما به جهت فاصله بعید کارگر نیفتاده. فرمودند: کمتر مزخرف بگو. آدم هم اینقدر مهمل می‌شود؟ دیدم درست می‌گویند.
سمت اردو راه افتادیم. سعادت چاکر بود که در مراجعت دو عدد کبک شکار فرموده قدری اخم‌های مبارک را باز فرمودند. کبک‌ها را به بنده مرحمت فرمودند که به آشپز بگویم شکم کبک را با جگر بلدرچین و دل گنجشک پر کرده در روغن مغز قلم با عسل طبخ نموده خدمت ببری خان ببرد.
گربه هم نشدیم. هرچه خدا بخواهد خوب‌ست. اگر هم می‌شدیم حکما ببری خان با چنگولش چشم‌مان را بیرون می‌کشید.