آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | هشتادوسوم | یادداشت یک شیطان افغانستانی


 

 

 

شش صبح: تمام حسرت من این است که مثل انسان‌ها یک شب آرام بخوابم و رفع خستگی کنم. خوش به حال آدم‌ها که فرصت استراحت دارند. منی بیچاره با این ریشِ سفید باید تمام شب را مرده‌گاوی کنم و بستر به بستر خدمات ارائه کنم. تازه مشتری‌ها خوش هم نیستند. امروز صبح محسن تا از خواب برخاست به من دشنام داد که چرا طرف معامله‌اش خاله دفتر بوده. برادر، ظرفیت تو و امکانات من در همین حد است. تو دونالد ترامپ نیستی که من استورمی دانیلز را خدمتت فرش کنم. اول برو شخصیت‌سازی کن بعد بیا گله کن. چه بگویم؟ تف به این زندگی که من دارم. خسته‌ام!!

هشت صبح: نمی‌دانم این آقا چند ساعت در روز کار می‌کند؟ هرچه صبحِ زود بیایم مثل نگهبان کفش‌های زیارت سخی اینجا نشسته است. مرتضوی می‌گوید شانزده ساعت در روز کار می‌کند. من که می‌بینم از بیست ساعت هم بیش‌تر کار می‌کند. قبلاً منتظر می‌ماند تا من و آقای اتمر کمک‌اش کنیم. حالا مستقل شده. خودش طرح می‌ریزد، خودش اجرا می‌کند. پیش‌بینی می‌کنم تا چند روز دیگر از ارگ بیرون پرتم کند. خودش به حد کافی نیرنگ و دغل‌بازی بلد شده.

یازده‌ونیم قبل از ظهر: استاد کریم دوباره از من قهر کرد. حق دارد. تقریباً هر روز ناوقت سر کلاس می‌آیم. درس دیروز را از من پرسید، بلد نبودم. خیلی خجالت کشیدم. استاد هم پیر شده. دیگر آن حوصله سابق‌اش نمانده. هی گیر می‌دهد. نمی‌دانم درس‌ها را با استاد ادامه بدهم یا برای کلاس آقای اتمر ثبت نام کنم. بچه‌ها می‌گویند استاد اتمر با روش جدید درس می‌دهد و چال‌هایش آپدیت است. شاگردهایش خیلی راضی هستند.

یک بعد از ظهر: با این آدم چه کار کنم؟ هر وقت می‌آیم جلسه دارد یا دعای ابو حمزه ثمالی می‌خواند. اصلاً وقت ندارد. نمی‌دانم این بخت‌برگشته برای چه سیاستمدار شده. نه دروغ بلد است، نه رشوت می‌گیرد، نه زنکه بازی می‌کند و نه هم از کسی قهر می‌کند. دیروز کسی کفشش را از مسجد ارگ برده، تا شب با جوراب پشمی راه رفته. خانه‌ات خراب، معاون دوم رییس‌جمهوری! پول بده یک کفش جدید برایت بخرند. دیگر لازم نیست مثل طلبه قمی زندگی کنی. مردم پشت کراچی کیله نشسته کباب می‌خورند، تو در ارگ نان با دوغ می‌خوری.

سه و نیم بعد از ظهر: خداوند دوباره توفیق داد به دست‌بوسی برادر حکمتیار بروم. بیچاره خیلی ضعیف شده. پوست‌های زیر چشمش آویزان شده. خیلی دلم سوخت. کجا این مرد ضعیف، کجا آن جوان شجاع و متکبر که هر لحظه طرح نو می‌ریخت و یک جنجال تازه برپا می‌کرد. پسرش را دیدم. نام خدا بزرگ شده. چهره‌اش عین خود انجنیر صاحب است. برادر حکمتیار از من تقاضا کرد تا پسرش را روزانه یک ساعت درس بدهم. معذرت خواستم. سخت است آدم به بچه‌های این دوره زمانه چیزی یاد بدهد. مخصوصاً بچه‌های رهبران جهادی. این‌ها علمیت ذاتی دارند.

شش عصر: لعنت به انترنت شبکه‌های کشور. اصلاً سرعت ندارند. در یک ساعت تماسی که با اعضای اپوزیسیون جدید در ترکیه داشتم، شش بار تلفن قطع شد. آقای نور از من دعوت کرد تا به اپوزیسیون جدید بپیوندم و همکاری‌ام را با دولت اشرف غنی قطع کنم. محترمانه رد کردم. این اپوزیسیون ناپایدارتر از دستکش چینایی است. تا پارسال همین عطا محمد نور و جنرال دوستم برای پاره شدن عکس‌شان نزدیک بود کشور را از وسط شق کنند. حالا متحد همدیگر شده‌اند. چطور باور کنم که فردا برای پاره شدن یک میتر پلاستیک دوباره همدیگر را تکه پاره نکنند.

هشت شب: امشب در دفتر شورای علماء مهمان هستم. خیلی خوشحالم که اکثر هم‌صنفی‌های قبلی خود را ملاقات کردم. از شیطنت‌های دوره دانشجویی قصه کردیم و خندیدیم. داکتر صاحب ایاز نیازی آهنگ خواند. این بی‌وجدان خیلی صدای خوب دارد. من همیشه از رفتار این آدم متاثر بوده‌ام. در قضیه فرخنده هر کس دیگر می‌بود به زندان می‌رفت. این مرد نازنین در عین حالی‌که از قاتلین حمایت می‌کرد، با خانواده فرخنده عکس می‌گرفت. بخدا من که رسماً شیطان هستم این همه شیطنت بلد نیستم.