آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه ی عقلاطون | صد و پنجاه و سوم | رمان التواریخ


 

در افغانستان دو دسته از آدم ها تاریخ نویس می شوند: یکی کسانی که هیچ کار دیگری ندارند و دیگری کسانی که به شدت مشغول کاراند. توضیح می دهم: در دسته ی اول افرادی را می بینید که شعرهای شان را نوشته اند، جنگ های شان را کرده اند، سفرهای شان را رفته اند، فرزندان شان را به دنیا آورده اند و خلاصه این کنم آن کنم ِ زیادی در زندگی شان نمانده. این ها یادشان می آید که بنشینند و تاریخ بنویسند. در دسته ی دوم کسانی هستند که می دانند از دست کار و مصروفیت هرگز وقت کافی نخواهند یافت که روزی بنشینند و تاریخ بنویسند. این است که احساس می کنند وقت تنگ است و همین حالا باید با هر جان کندنی شده تاریخی را که باید بنویسند بنویسند.

شاید بپرسید: مگر واجب است که همه تاریخ بنویسند؟

این سوال خوبی است. ولی غلط است. من اگر ننویسم، تو اگر ننویسی، چه کسی بنویسد؟ به هرحال، نمی خواهم وقت مان در اثبات غلط بودن این سوال ضایع شود. قصه از این قرار است که اخیرا یکی از تاریخ نگاران مملکت ما، یعنی آقای داکتر کبیر اعظمی شفق مطمئن طوفان، کتاب تاریخی نوشته با عنوان ” گهواره ی دلیران”. این کتاب ۸۷۰ صفحه دارد و در دو فصل تنظیم شده. استقبال بی سابقه ی مردم افغانستان از این کتاب باعث شد که ما با آقای داکتر اعظمی شفق مطمئن توفان گفت و گو کنیم. همیشه همین طور است. هر وقت که مردم افغانستان از کسی استقبال می کنند، به طور اتوماتیک میان ما و آن فرد گفت و گو می شود. معطل تان نمی کنیم:

ما: آقای داکتر اعظمی، انتشار کتاب تان را تبریک عرض می کنم.

داکتر اعظمی: تشکر. وظیفه ی ماست. ما مسئولیت داریم که گوشه های تاریک تاریخ کشور خود را برای نسل های آینده روشن کنیم.

ما: شما از رشته ی زراعت فارغ شده اید. چه طور شد که به تاریخ نویسی رو آوردید؟

داکتر اعظمی: فشار کار باعث شد. تدریس در دانشگاه، مسئولیت در وزارت زراعت، مصروفیتی که به عنوان معاون در موسسه ی ان پی تی جی ام ایکس اف دی دارم، عضویت در سازمان خوار و مادر سازمان ملل…

ما: منظور تان خوار و بار سازمان ملل است؟

داکتر اعظمی: بلی بلی. ببخشید. و چندین مصروفیت دیگر بالاخره مرا به این نتیجه رساندند که اگر این کتاب “گهواره ی دلیران” را اکنون ننویسم و منتشر نکنم، شاید عمر کفایت نکند و این تاریخ نانوشته بماند.

ما: ممکن است در باره ی عنوان کتاب، یعنی گهواره ی دلیران، کمی توضیح بدهید؟

داکتر اعظمی: بلی. چرا ممکن نیست؟ هیچ چیز ناممکن نیست. عنوان کتاب را از الماس جان طفلک هفت ماهه ام الهام گرفتم. یک روز همسرم الماس را در گهواره بسته بود. خیلی محکم بسته بود. الماس چیغ می زد. صدایش ماشاءالله صداست دیگر. خیلی اعصابم را خراب کرد. تفنگ چره یی را از دهلیز آوردم که الماس را بترسانم. میله ی تفنگ را طرفش گرفتم و با خشونت گفتم که اگر چیغ زدن خود را متوقف نکند با آن تفنگ چره یی غارغارش می کنم. الماس جان برای چند ثانیه خاموش شد. لبخند زد قندولک. بعد با شدت دو برابر شروع کرد به چیغ زدن. باور به خدا کنید این قدر چیغ زد که لب هایش کبود شد. آخر زور ما نرسید. مجبور شدیم به پولیس زنگ زدیم. همان روز فهمیدم که افغانستان گهواره ی دلیران است. دقت می کنید؟ وقتی که یک طفل هفت ماهه با دست ها و پاهای بسته در برابر تفنگ مقاومت می کند و چیغ می زند، آیا به قول مرحوم واصف باختری “ما را دگر ز تیغ تواند هراس بود؟”…

ما: ببخشید، واصف باختری خوشبختانه زنده است. در ضمن شما مطمئن اید آن قولی را که به ایشان نسبت دادید از ایشان هست؟

داکتر اعظمی: مرحوم فقط برای کسانی که فوت کرده باشند استفاده نمی شود. استاد باختری دوست من است و خدا فوت را از او دور داشته باشد. آن شعر از استاد است. من مطمئن ام.

ما: شما در زیر عنوان بزرگ کتاب که همان “گهواره ی دلیران” است عنوان کوچکی هم گذاشته اید: نگاهی دلسوزانه به سرگذشت مردم دردکشیده ی افغانستان. اما فصل دوم کتاب تان که ۴۳۰ صفحه است یکسره به تاریخ روم باستان و یونان و انقلاب فرانسه و زندگینامه ی وینستون چرچیل اختصاص یافته.

داکتر اعظمی: بلی. من آن کار را قصدا کردم. چرا که می خواستم ابتدا خوانندگان بدانند که کشور ما در چه شرایط جهانی پا به عرصه ی تاریخ گذاشت.

ما: ولی این بخش در فصل دوم آمده.

داکتر اعظمی: ما بلافاصله بعد از انتشار کتاب یک شبنامه پخش کردیم و در آن از خوانندگان خواستیم که ابتدا فصل دوم کتاب را بخوانند.

ما: بلی، آن شبنامه را خواندم. خوب شد این را گفتید. در این مورد هم سوالی داشتم. شما در آن شبنامه ضمن این که از خوانندگان خواسته بودید ابتدا فصل دوم کتاب تان را بخوانند، مردم را به قیام علیه نیروهای ناتو نیز فراخوانده بودید. همین طور در شبنامه یی که پخش کرده بودید برای موترسایکل زرنج تبلیغات کرده بودید.  فکر نمی کنید…

داکتر اعظمی: برادر عزیز، خواهش می کنم یک بحث تاریخی و اکادمیک را با مسایل سیاسی یکجا نکنیم. لطفا سوالات تان را در محدوده ی بحث های تاریخی مطرح نمایید.

ما: بسیار خوب. در کتاب تان آورده اید که نادر افشار در شهر پلخمری توسط یک اسپ به قتل رسید. آیا منظور تان از نادر افشار همان نادر افشار معروف است یا کسی دیگر؟

داکتر اعظمی: بلی. چند تا نادر افشار در تاریخ داریم؟

ما: ولی می دانیم که نادر افشار در پلخمری به قتل نرسید. آن هم توسط یک اسپ.

داکتر اعظمی: من در کجا گفته ام که نادر افشار در پلخمری و توسط یک اسپ به قتل رسید؟ درست است که در باره ی نادر افشار صحبت کرده ام. اما چنین چیزی ننوشته ام.

ما: در صفحه ی ۱۷۳ کتاب تان هست. می خواهید آن صفحه را برای تان بخوانم؟

داکتر اعظمی: اگر این چیزی که شما می گویید واقعیت داشته باشد، من باید پولم را از انجنیر اکرم کوهستانی پس بگیرم.

ما: متوجه منظور تان نشدم.

داکتر اعظمی: فعلا اگر اجازه باشد این گفت و گو را بس کنیم. من باید به این بی ناموس انجنیر کوهستانی یک سبق بدهم که تا آخر عمر از یادش نرود. گفته بودم یک چند پاراگراف اضافه کن که جذاب تر شود. پدر لعنت!

ما: خوب است. در گفت و گوی بعدی بیشتر در این باره حرف خواهیم زد. تشکر از وقت تان.