آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| صد و پنجاه و یکم|  چاپید۹


 

 

عمه‌ی من اصرار دارد که از وقتی که او کودک بود تا حالا که به نود و پنج سالگی رسیده، جهان خیلی تغییر نکرده. هرچه موبایل و لپتاپ و آیپد به او نشان می‌دهیم قبول نمی‌کند. می‌گوید که این چیزها بازیچه هستند. هفته‌ی گذشته بر صفه نشسته بودیم و از آفتاب عصر لذت می‌بردیم. عمه‌ام پیاله‌ی چای خود را بلند کرده بود و در آن یک برگ چای را معاینه می‌کرد. گفت:

” این پنجشنبه میهمان می‌آید”.

گفتم:

“از کجا فهمیدی؟”.

گفت:

“این بند ِ چای را ببین. این قسمی که در پیاله بگردد، معنایش این است که میهمان می‌آید”.

به پیاله‌ی چای عمه‌ام دقت کردم. چوبک تیره رنگ نازکی در میان چای ایستاده بود و به آهستگی تکان می‌خورد. به عمه‌ام گفتم:

“عمه جان، این چوبک به شما نمی‌گوید که چند نفر می‌آیند؟”.

فکر می‌کردم عمه‌ام کنایه‌ی مرا می‌گیرد و به من فحش می‌دهد. اما عمه دوباره نگاهی به چوبک چای درون پیاله انداخت و گفت:

” هفت نفرند بی‌انصاف‌ها. هوا هم هنوز سرد است. شب کجا بخوابند؟ جای کم داریم. مردم انصاف ندارند. خودتان که می‌آمدید خیر. این دو طفل را چرا می‌آورید؟ آدم با طفل شش ماهه سفر می‌کند در این هوای سرد؟”.

گفتم:

” عمه جان، همه‌ی این چیزها که گفتی در همان چوبک چای نوشته شده بودند؟”.

عمه‌ام آه کشید. گفت:

“شما عقیده ندارید. چه بگویم؟”.

ساکت شدم. لحظه‌یی در سکوت گذشت. عمه‌ام از ترموس برای خود چای تازه ریخت. من که دیدم چیزی برای گفتن نیست، آهسته کتابم را برداشتم و شروع کردم به خواندن‌اش. در کتاب آمده بود:

“فوکو گسست ِ متواتر در روند گسترش قدرت را به دینامیسم درونی ساختارهای نگه دارنده‌ی نظام اندیشه نسبت می‌دهد. از منظری که او به گردش قدرت نگاه می‌کند، کنشگران اجتماعی مخالف سلطه‌ی هژمونیک یک شاه همان قدر در تحکیم اتوریته‌ی او نقش دارند که اصلاح‌گران معتاد به جبر تاریخ”.

عمه‌ام گفت:

” چه می‌خوانی؟”.

گفتم:

“عمه جان، یک کتاب است”.

گفت:

“کور نیستم. می‌فهمم کتاب است. گفتم چه می‌خوانی؟”.

گفتم:

” یک کتاب در باره‌ی یک دانشمند است”.

گفت:

“کدام دانشمند؟”.

گفتم:

” تو نمی‌شناسی عمه جان. یک دانشمند خارجی است”.

گفت:

” نامش را بگویی زبانت بخار می‌کشد؟”.

گفتم:

” میشل فوکو. شناختی؟”

گفت:

” پدر لعنت‌ها. نام است دیگر. این چه نام است؟ نام قحط شده بود؟”.

می‌دانستم بحث کردن با عمه‌ام بی فایده است. به همین خاطر جوابش را ندادم. چه فایده؟ کسی که در تمام عمر خود از قریه‌ی کوچک خود بیرون نرفته در باره‌ی میشل فوکو چه می‌داند؟

عمه‌ام گفت:

” برو، به جای خواندن این چیزهای بی‌معنا از بازار سودا بیاور. فردا نه پس فردا پنجشنبه است. هفت نفر میهمان که بیایند و در خانه هیچ چیز نباشد چه‌طور می‌شود؟ آبرو می‌ماند؟”.

گفتم:

“عمه جان، خیر است. باش که آبروی ما برود”.

گفت:

“ای افسوس، صد افسوس. آری، شما به آبرو چه می‌فهمید؟ بی‌آبرویی برای شما جشن است. اگر خدا بیامرز پدرت زنده بود …”.

گفتم:

” والله این چوبک چای تو کامپیوتر است عمه جان. پیاله چای نگویید چایپد ۹ بگویید. نه باطری می‌خورد، نه برق کار دارد. ماشاءالله اطلاعاتش هم چه قدر دقیق است”.

عمه‌ام از جای خود بلند شد و رفت. گفت:

“به من چه؟ کسی از من توقعی ندارد. شما می‌فهمید و میهمان‌های‌تان”.

***

روز پنجشنبه در اتاق خود نشسته بودم و کتاب می‌خواندم. برادرزاده‌ام با شتاب و هیجان آمد و گفت:

“کاکا، بیا که میهمان آمده”.

پرسیدم:

“کی هست؟”.

گفت:

” هفت نفر استند. یک پیرمرد، یک پیرزن، یک زن جوان، دو کودک، یک مرد جوان و یک دختر جوان”.

رفتم به میهمان خانه. با میهمان‌ها احوال پرسی کردم. پیرمرد خود را معرفی کرد:

” من کربلایی ناصر خشک چشمه هستم. پدر خدا بیامرزت رفیقم بود. شما خشک چشمه را ندیده‌اید. دو روز منزل کردیم تا به اینجا رسیدیم. دور است. دیشب در منطقه گالان بودیم. در خانه‌ی حاجی صفدر بودیم”.

گفتم:

“خیلی خوش آمدید. دوست پدرم که بودید، دوست ما هم هستید. خوش‌حالیم. به کسی گفته بودید که می‌آیید؟”.

گفت:

” نه. کسی طرف شما نمی‌آمد. راستش هیچ قصد نداشتیم بیاییم. یک شب چای می‌خوردیم. برگ چای در پیاله‌ی من می گشت. فهمیدم که شما منتظر ما هستید. فهمیدم که روح پدرت از من ناراضی است. گفتم بچه‌ها برویم. آمدیم”.

عمه‌ام از جای خود برخاست و به من اشاره کرد که با او بیرون بروم. در بیرون، عمه‌ام به من گفت:

” به تو چوچه سگ گفتم که یک ذره سودا از بازار بیار. تنبلی کردی. حالی چه‌کار کنیم؟ برو گم شو کمی گوشت موشت بیار. برای طفلک هم شیر بیار. چه قدر وغ زد”.

در راه بازار با خود فکر می‌کردم که اگر کسی سرمایه گذاری کند، این “چایپد” را بسازیم والله.