آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۷ خرداد ۱۳۹۷

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ نامه کابل | هشتادوهفتم | هزار ماه خیلی زیاد است


در دنیا از سه گروه نباید گله کرد – عاشق، سیاستمدار و گنگس( گیج). آدم‌های متعلق به این سه گروه بیشتر در هوا و کمتر در زمین هستند و نظر به هیجان درونی‌شان حرف می‌زنند. برای این سه گروه محاسبه به اندازه یک سر سوزن ارزش ندارد. راستش، اگر این‌ها هم مثل بانکدار و تجار به حساب‌کتاب دقیق بپردازند که دیگر ریشه عشق و سیاست و جنون در جهان خشکیده است. آنوقت چه کسی برای ما شعر بگوید؟

دیروز از فرط روزه‌داری زبانم مثل سگ خشک شده بود. احساس می‌کردم تشنگی راه نفسم را می‌گیرد. یک لحظه دلم خواست یک بوتل آب یخ از یخچال بردارم و به تشناب رفته رفع عطش کنم. بعد با خود گفتم، موسا بچیم، نوزده روزش را گرفته‌ای، ده روز دیگر چیست که این قدر بی‌غیرتی می‌کنی. هنوز این جمله ایمانی به آخر نرسیده بود که به قدرت خداوند تشنگی‌ام دو برابر شد. دیدم به معصیت نزدیک می‌شوم و کم است به حیوانی‌ترین خواسته بدنم پاسخ مثبت بدهم، خودم را به کوچه حسن چپ زدم و از خانه بیرون رفتم.

تازه به آخر کوچه خود ما رسیده بودم که اسماعیل شاگرد نانوا سر راهم شد. مرا دید، انگار هلال عید را دیده باشد. با قلم و یک تکه کاغذ بسویم شتافت و با لهجه هزارگی مخصوص نانوایی گفت: ’بوبخشی بیرار! امینجه یک نامه عاشقانه در مه نوشته کو‘. گفتم: ’اسماعیل، من حوصله ندارم، برو به یکی دیگر بگو‘. آرام گفت: ’خیر باشد، اگر د زغاله نان تو تُف نکردم بچه آتی خو نباشم‘. دیدم تهدیدش خیلی واقعی‌ است، قلم و کاغذش را گرفتم و ازش خواستم حرف دلش را دیکته کند تا بنویسم.

اسماعیل با لحن سرشار از پیروزی گفت: ’نوشته کو، ماصومه جان عزیز سلام. اول‌تر از همه خداوند پاک مه را صدقه تو کنه. د برکت همی شاوای قدر که فرق امام علی ضربه خورده قول میتوم که تا قیامت عشق مه د برابر تو کم نموشه. اگر بیخی دختر دونال ترامپ هم باشی بازهم یا از خاک می‌شی از مه موشونی. اگر آپه تو ده میللون افغانی هم طلب کنه، پوره مکونوم. جواب نامه را زود مالوم کو که بخیر ما و تو ازدواج کنیم.‘ گفتم: ’اسماعیل خان! احتمالاً پدرت تا هنوز نتوانسته از بی‌پولی برای تو محفل ختنه‌سوری بگیرد، آنوقت تو ده ملیون از کجا می‌کنی که به پدر معصومه می‌دهی؟‘ گفت: ’در تو ربط ندره. یک قلب د زیر نامه بکش که ما بوروم. وقت خمیر شده.‘ نامه را با گذاشتن یک قلب کوچک به اتمام رساندم و به دست اسماعیل دادم که برود. با خود گفتم، عاشق است، گناهش نیست اگر گزافه‌گویی کند، نباید گیر می‌دادم.

دیدم آفتاب خیلی داغ است دوباره به خانه برگشتم. تشنگی سر جایش بود. تلویزیون را روشن کردم تا میل آب‌خواهی من از جوشش بنشیند. تلویزیون ملی سخنرانی رئیس‌جمهور منتخب افغانستان، آقای غنی را پخش می کرد. غنی از دست‌آورد چهار ساله حکومتش یاد می‌کرد. می‌گفت، ’این وطن پنج هزار سال سر جای خود بوده. اینشاالا که تا پنج هزار سال دیگر کسی این کشور را خراب نمی‌تواند. ما تعهد کرده‌ایم که تا آخرین قطره خون خود از این کشور دفاع کنیم. و در این راستا اگر یک ملیون قربانی دیگر هم بدهیم، باز هم ما افغان هستیم و حتی یک لحظه به افغانیت و اسلامیت خود درنگ نمی‌کنیم. این کشور قبرستان امپراطورهای جهان است. ما پوز همه را به خاک می‌مالیم. حتی از بلغاریا را.‘ دیدم شنیدن دستاور‌های چهار ساله آقای غنی بیشتر پوز روزه را به خاک می‌مالد تا پوز بلغاریا را، کانال تبدیل کردم. با خود گفتم، عجب غم است، بیرون از خانه یک عاشق کم بود مرا دیوانه کند، اینجا یک سیاستمدار. گفتم، خدا کند تا آخر روز با کدام گنگس روبرو نشوم اگرنه باید رسماً به کوه بالا شوم.

این بار سراغ تلویزیون “راه انسانیت” رفتم تا بدور از غوغای جهان و لاف‌وپتاق زمانه یک لحظه قرآن گوش کنم. در این کانال، فدایش شوم، تلاوت قرآن مجید با ترجمه فارسی پخش می‌شد. قاری نخست سوره مبارکه علق را تلاوت کرد. لامذهب قاری ’علق‘ را آنقدر ’عععععلللق!!‘ گفت که از شما چه پنهان، یک کمی دلم بد شد، ولی گفتم هر چه نباشد قرآن است، باید گوش داد، ولو بلغم قاری داشته باشد. سپس به تلاوت سوره مبارکه قدر رسید. کم بود خوابم ببرد که ترجمه یک آیه مغز استخوان مرا یخ کرد. ترجمه فارسی آن آیه این‌طوری بود، ’شب قدر بهتر از هزار ماه است‘. با خود گفتم این قاری لعنتی خیلی گنگس است. حتماً اشتباه ترجمه کرده. درست است که خدا یک کمی دست باز دارد و یگان دفعه از پیش‌اش می‌رود، ولی اینکه یک شب را بهتر از هزار ماه بگوید، نه… یک شب نهایتش هشت-ده ساعت است، هزار ماه با یک حساب سرانگشتی هفت‌صدو‌بیست‌هزار ساعت می‌شود. نه! حتماً قاری گنگس بوده. خداوند و این قدر ایلا‌دادن! نعع!