آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۴ خرداد ۱۳۹۷

گلی شاهانی

طنزپژوهی


سماور  برنجی روسی عتیقه


 

 

یکی از مشتری‌های خوب من کارمند یه شرکت به اسم فردوس صنعت پارسی بود، صاحب این شرکت یه مرد شصت‌هفتاد ساله چهارشونه خوش‌تیپ به اسم حاج قاسم فردوسی بود، با یه سیبیل پهن که گوشه‌هاش بلند و باریک بود و همیشه به سمت بالا حالت می‌داد. این آقا به‌قدری لوتی ‌و‌ بامرام ‌و باصفا و خوش صحبت بود که من هیچوقت سیر نمی‌شدم از هم صحبتی باهاش. چند ماه قبل پیشنهاد شراکت و شرکت در مزایده‌ای رو داد و توضیح داد با برنده شدن‌مون آینده نوه‌هات هم تضمین می‌شه…

 

به من فرصت داد تا فکر کنم، دو شبانه روز تمام نخوابیدم و هرچی دودوتا چهارتا می‌کردم می‌دیدم حرفاش درسته ولی رقمی که می‌گفت خیلی زیاد بود. کارم شده بود تا صبح راه می‌رفتم و چای می‌خوردم و حساب کتاب می‌کردم. نزدیکای صبح روز سوم دیگه مصمم شده بودم که با آقای فردوسی شریک بشم، رفتم توی آشپزخونه و یه چای واسه خودم ریختم و به خودم گفتم هرجور هست پولو جور میکنم و بعدش دیگه تا آخر عمر کیف دنیا رو می‌کنم و با کلی رویاهای خوب در آرامش خوابم برد.

 

تا آخر اون ماه هرچی داشتم و نداشتم فروختم و از کل اعتبارم تو بانک و پیش دوست و آشنا استفاده کردم و پول رو جور کردم و دادم به آقای فردوسی… حتی سرسوزنی به کاردانی و درایت حاج قاسم شک نداشتم؛ مثل چشمام بهش اعتماد داشتم.

 

فردای روزی که پول رو واریز کردم زنگ زدم به آقای فردوسی که ببینم کارا چطور پیش می‌ره، ولی جواب نداد، تا شب چند بار تماس گرفتم، هم به موبایلش، هم به شرکتش، هم به خونه‌ش، ولی کسی جواب نمی‌داد. صبح روز بعد رفتم شرکت آقای فردوسی. از دور یه پارچه سیاه و یه اعلامیه رو روی در شرکت دیدم‌. آروم آروم سرعت قدم‌هام زیاد شد و شروع کردم به دویدن، جلوی اعلامیه حاج قاسم فردوسی وایساده بودم، لرزش عجیبی تمام بدنم رو گرفته بود، شل‌و وارفته رفتم توی شرکت. هیچکس من رو نمی‌شناخت، منم کسی رو اونجا نمی‌شناختم. نمی‌دونستم به‌کی باید چی بگم، گفتند دیروز صبح سکته قلبی کرده و تمام…

 

اتفاق بدی بود، شوک عجیبی بود، از اون روز دست راستم مشت نمی‌شد، انگاری یه لیوان همش تو دستم باشه…

 

بعد از هفتمش رفتم پیش وکیل شرکت و داستان رو براش تعریف کردم ولی هیچ مدرکی نداشتم که ثابت کنم و پولم رو پس بگیرم، داستان رو برای هرکس تعریف می‌کردم افسوس می‌خورد و با عصبانیت می‌پرسید چرا بدون هیچ قراردادی پول رو دادم؟

 

تا اینکه با خبر شدم سیدی تو یکی از شهرهای شمالی زندگی می‌کنه که می‌تونه احضار روح کنه ‌و من می‌تونم با حاج قاسم صحبت کنم. با این‌که اعتقادی به این کارا نداشتم رفتم و پیداش کردم. این آقا سید ما فقط لنز سبز نگذاشته بود، درو دیوار و زن ‌و بچه‌هاش همه سبز بودن. جریان رو براش گفتم. اونم یکم فکر کرد و پشماشو خواروند و گفت پنج‌تومن خرج داره ‌و دستگاه کارت خوان رو گذاشت جلوم، منم ته مونده حسابم رو خالی کردم تو حسابش. سید گفت اسم مرحوم چی‌بود؟ گفتم حاج قاسم فردوسی. اونم چشماشو بست ‌و شروع کرد به گوگل کردن. بعد از چند دقیقه یه کاغذ به من داد و گفت این آدرس خونه کسی یه که دنبالش می‌گردی، این سماور رو هم بگیر، انگشت‌های دست راستم که کلا از کار افتاده بود و کف دستم عجیب داغ بود، به سختی با دست چپم گرفتمش و پرسیدم: سماور دیگه واسه چیه؟

 

گفت آقای فردوسی مرده و فعلا در یکی از شهرک‌های برزخی زندگی می‌کنه، رأس ساعت دوازده شب دستت رو به سماور بکش، مستقیم به برزخ می‌روی، برو رسید پولت رو بگیر و برگرد. یادت باشه که این سماور فقط یک بار تو رو پیش آقای فردوسی می‌بره، پس حتماً در همین یک دفعه امضاهات‌ و بگیر و برگرد، شانس دوم نداری….

 

یه سماور برنجی روسی عتیقه…

 

پیش خودم گفتم خب حالا زیاد هم ضرر نکردم این سماور باید خیلی با ارزش باشه، وقتی سماور رو گرفتم گفتم پس شیرش کو؟ سید گفت: چندروز پیش یکی از طرفدارای استقلال اومد گفت می‌خوام برم نسل داور بازی العین ‌و استقلال رو بسوزونم، منم این سماورو دادم بهش، همین که شیرش رو دید از جا کند و گفت نمی‌خواد، پشیمون شدم با همین کارم راه میافته. مهم نیست به اون توجه نکن…

 

تا شب با دست چپم یه قرارداد خرچنگ قورباغه تنظیم کردم‌ و با آدرس گذاشتم تو جیبم. گفتم خدایا خودت به دادم برس‌ و دستم رو مالیدم به سماور….

 

سماور شروع به لرزیدن کرد و سیاه چاله عجیبی منو به درون سماور کشوند، اصلا معلوم نبود بالا میرم یا پایین، چند دقیقه‌ای معلق بودم، نقاط ریز سفیدی رو دورو برم دیدم که درحال بزرگ شدن بودند تا اینکه همه‌جا سفید شد، متوجه شدم توی یه پارک پُر از دار و درخت هستم، دنیای عجیبی بود. دنیای ارواح…

هوا گرگ ‌و میش بود و مه سیاهی فضا رو پر کرده بود.

 

اول خیلی ترسیدم و تصمیم گرفتم برگردم اما یادم اومد راه برگشتن رو از سید نپرسیدم، از طرفی نمی‌دونستم جواب اون همه طلبکار رو چی بدم. گفتم ارواح که ترس ندارند. این آدم‌های زنده‌اند که ترسناکند، قلبم قوت گرفت. فقط دست راستم خیلی رو اعصابم بود ولی دیگه زیاد داغ نبود. کاغذ رو به یه روح سرگردان نشون دادم و ازش آدرس رو پرسیدم، خیلی خوشحال شد. چون اون هم ایرانی بود. گفت خانه آقای فردوسی دوتا کوچه پایین‌تر از پارکه.

 

گفتم تو چرا سرگردانی؟

چشماش پر اشک شدو گفت اینجا هم اکثر ایرانی‌ها بیچارگی می‌کشند. گفت چندین بار علیه خدا تظاهرات کردند، ولی طبق معمول هیچ جوابی نگرفتند. براش آرزوی موفقیت کردم و ازش جداشدم، از پله‌های پارک که داشتیم پایین می‌رفتم دیدم روی سکوی دوطرف پله‌ها کلی گنجشک ‌و یاکریم هستند که مثل مجسمه بی‌حرکت بودن و فقط چشماشون تکون می‌خورد‌و ترس ‌و بدبختی زیادی ازشون بیرون می‌زد.

همینجور که ملتمسانه به من نگاه می‌کردن دیدم چندتایی شیر سنگی با عجله و دست‌پاچه به سمت‌شون میان‌ و به محض رسیدن تا تونستند شاشیدن روی پرنده‌های بینوا، یاد یه شعری افتادم که بیت اولشو خوب یادم نبود(چنین است رسم سرای نمی‌دونم چی‌چی…. گهی پشت به زین و گهی زین به پشت….)

 

حس می‌کردم توی دست راستم یه چیزی سنگینی می‌کنه، توی جیبم هم نمی‌رفت، گاهی با اون یکی دستم می‌گرفتمش، گاهی می‌بردمش پشت سرم، گاهی می‌گذاشتمش روی سرم… به خودم گفتم حتما باید به یه دکتر نشونش بدم.

 

دیگه به خونه حاج قاسم رسیده بودم وارد شدم، دیدم یه اتاق کوچیک و گرو گور، پُر از کتاب‌های قدیمی، یه آقای لاغر قد کوتاه پشت یه میز کوتاه که روش چندتا کتاب ‌و یه دسته ورق سفید آ-چارو چندتا قلم پردار و، یه لیوان چای توش پُر فیلتر سیگارو، و یه بسته‌قرص مورد دار بود پشت به من رو زمین خوابیده، به محض ورودم یکهو از جاش پرید و فریاد زد(تفو بر تو ای چرخ گردون، تفووو)

 

از تعجب خشکم زد شاید باورتون نشه این فردوسی اصلا اون فردوسی‌ای نبود که من دنبالش بودم. سید منو پیش حکیم ابوالقاسم فردوسی فرستاده بود. اعصابم خورد شده بود طوری که می‌خواستم سرم رو به دیوار بکوبم. پیرمرد همچنان زیر لب مدام تکرار می‌کرد (تفو بر چرخ گردون، تفو….)

خودم رو معرفی کردم‌و دلیل اومدنم به عالم برزخ رو گفتم، بعد پرسید‌‌م ‌چه شده که آنقدر پریشانی؟ گفت از وقتی این پسره بیرانوند تو اینستاش نوشته(تن من مباد و پرسپولیس باد) یه شب خواب راحت ندارم، بسی رنج بردم دراین سال سی، چه می‌دونستم اینجوری می‌شه؟ بابا! ما اگه نخوایم شما پارسی رو پاس بداری، کی رو باید ببینیم؟

 

همون لحظه صدای رادیوش اومد و مجری گفت:( درود بر شنوندگانِ جان، سرچراغی‌های عزیز، یکان یکان شب آدینه‌تان پُر ستاره) حکیم فردوسی با انگشت اشاره رادیو رو نشون داد و با فریاد و دهن کج گفت(دتس مای بوی!..) گفتم چه آدم باحالیه این. دستم که دیگه به اون قاسم فردوسی نمی‌رسه، بذار با این فردوسی یه ریزه حال کنم.

 

نشستم پیشش‌و گفتم (اینچنین است استاد. کلا این فوتبالیست‌ها انسانهای دون مایه‌ای هستند) برگشت توی چشمام نگاه کرد، لپمو کشید و گفت(حالا این جورم مودب نباش بچه خوشگل…، من توی اون اتاق یه قناری دارم با ارزن روپایی می‌زنه، می‌خوای ببینی؟) اومد با دست بزنم ‌و دستشو از روی صورتم رد کنم که…. که…. یه‌هو کل صورتم خیس شد و با صدای شکستن لیوان چایی تو آشپزخونه خونه‌مون از خواب پریدم.