آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۸ خرداد ۱۳۹۷

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


سیلی و کباب و کون مردم |درباره روحی ولوالجی


 

 

از جلد اول کاوش در طنز ایران

 

ابوعبدالله محمدبن صالح ولوالجی، معروف به روحی ولوالجی از شاعران قرن ششم هجری است که بعد از دوره فرخی سیستانی( متوفی به سال ۴۲۹)، قطران تبریزی (متوفی بعد از ۴۶۵) و مسعودسعدسلمان (متوفی در ۵۱۵) زندگی می‌کرد. وی در اشعار خود از این سه شاعر نام برده است. خودش را از حیث سخا و سخن به مسعودسعد و در نوع و شیوه شاعری با تاکید مطلع و مقطع قصاید، سومین پس از فرخی و قطران شمرده است :
بیش از این نیست کز سخا وسخن
خواجه مسعودسعد سلمانم
مطلع و مقطع قصاید را
سیوم فرخی و قطرانم .

به نوشته ذبیح الله صفا در جلد اول تاریخ ادبیات در ایران « نسبت او را مرحوم قزوینی نوایحی دانسته و استناد کرده است به این مصرع از منوچهری « آنکه آمد از نوایح وآنکه آمد از هری» لیکن اگر استناد به شعر منوچهری دلیل این عقیده باشد، بهتر است به این بیت او استناد کنیم که به دوتن به نام ولوالجی اشاره کرده است: آن دو گرگانی و دو رازی و دو ولوالجی/ سه سرخسی و سه کاندر سغد بوده معتکن.» که از آن دو ولوالجی فقط همین ابوعبدالله را می‌شناسیم و از دیگری خبر و اثری در دست نیست.»

عوفی گفته است: در عصر سلطان یمین الدوله محمود جملگی فضلا خواستند دو بیت فارسی او را به تازی ترجمه کنند، کس را میسر نشد، تا آنگاه که خواجه ابوالقاسم اسفراینی آن را به تازی ترجمه کرد، چنانکه همه فضلا بپسندیدند و آن دو بیت محمدصالح اینست: « سیم دندانک و بس دانک و خندانک و شوخ/ که جهان آنک برما لب او زندان کرد/ لب او بینی گویی که کسی زیر عقیق/ یا میان دو گل اندر شکری پنهان کرد.»
با استناد به یکی از اشعار روحی، وی « ولوالج» را ولایت خوش خوانده است. به گفته دهخدا ولوالج یکی از روستاهای ولایت بدخشان بوده که امروز از این شهر اثری باقی نمانده است. به نظر می‌رسد که ولوالج همان منطقه‌ای است که در افغانستان امروز روستاق خوانده می‌شود و جزو ولسوالی‌های تخار است. در همین شعر از شهرها و نقاط مختلفی نام برده که در زمان‌های گوناگون در آنجا بوده است، خودش گفته که گاهی در ایران و گاهی در توران است، « گه به دریا و گه به هامونم، گه به ایران و گه به تورانم». وی از شهرهایی مانند « وخس»( که شاید همان منطقه « وخش» در تاجیکستان باشد)، گنج، ختلان، هرات، نیشابور، کوه طروق، طوران، باخرز، بارود، گرگانج، گرگان، لابین، بلخ، بامیان، مرو شهجان نام برده است. این شهرها در حال حاضر در ایران، افغانستان، تاجیکستان و ازبکستان واقع شده‌اند و به نظر می‌رسد روحی ولوالجی به هر کدام از این شهرها سری زده و در این نقاط سرگردان بوده است. دهخدا گفته است « از ظاهر ابیات او چنین برمی‌آید که چندی در بلاد مختلف ماوراءالنهرو خراسان سرگردان بود. و از آن‌جمله مدتی در خراسان بسر میبرده و قصایدی در مدح بزرگان آن دیار می‌پرداخته است.»

دهخدا نوشته که « روحی در هزل یگانه زمان خودش» بوده است. ممکن است چنین باشد، اما همزمان با روحی هزالان و هجاگویان بسیاری می‌زیستند که در همین کتاب به آنها اشاره کردم و هر کدام از آنان اهمیتی بسزا در تاریخ ادب ایران دارند. اما تردیدی نیست که از هزالان بزرگ زمانه خود بوده و در این امر به‌حدی شهرت داشت که در یکی از اشعارش گفته که « اگر نام خدای را زیر لب می‌خواند مردم گمان می‌بردند که وی هجای آنان را می‌خواند» و این امر گاهی برای او ایجاد دردسر می‌کرد. او بارها در مورد هزل‌ها و هجویاتی که سروده شعر گفته است.

چنانكه محمد عوفي در لباب الالباب آورده وي در ميان مردم عصر خويش به سبب سرودن قطعه‌اي براي مُكرمی از مكرمان به «کون مردم» معروف بود. روحي در اشعار عادی خود هم جنبه‌ی شوخی و گاه تهتک و بی‌حفاظی را رها نمی‌کرد، و حتی هنگام وصف و تشبیه هم شوخ و بذله‌گو بود. در واقع طنز و شوخ طبعی در زبان او بود. او در توصیفی که از اسب کندروی خودش کرده است، آن را به آب تشبیه کرده که اگر سرپائینی پیدا کند، هرگز به سربالایی نمی‌رود، اسبی که از بس زمین می‌خورد مثل این‌که دائم مثل اینکه در نماز باشد به رکوع می رود و در حالی که از بردن یک کیسه جو خوردداری می کند، دو کیسه جو را می خورد. این شوخ طبعی او که در واقع نه هجوی است برای تمسخر کسی، نه طنزی است برای نقد و نه هزلی که اسباب شوخی را برای دیگران فراهم کند، زبان طناز و جذاب او را نشان می دهد. همین شوخ طبعی را روحی ولوالجی در توصیف بسیاری چیزهای دیگر هم به خرج می داد، اما بقول دهخدا: « هنگامی که بمدح میرسید، کمال فصاحت و حسن انتخاب کلام را رعایت میکرد و از اینجا معلوم میشود که از بیان مطالب جدی هم عاجز نبود.»

از زندگی روحی ولوالجی اطلاعات بیشتری در دست نیست، اما اشعاری از او مانده که یکی در توصیف خودش بسیار مهم است و در چند مورد، هجو و هزل‌هایش قابل توجه است.

در توصیف خودش

من که از دیده ابر نیسانم
بر سر آب دیده منشانم
ور نه ابرم چرا که ناشده پیر
بر جوانی خویش گریانم
عمر نوح است مدت غم من
زان گشاد از دودیده طوفانم
شبه طوسیم بقدر وبسنگ
غیرت گوهر بدخشانم
چون ز خونی که نام او اشک است
گشت رخسار لعل و مرجانم
تا سخن‌های آبدار جهان
چون فروشد چو خاک ارزانم
گرچه آبی نشد ز آبادی
اندرین خاکدان ویرانم
ورچه از روزگار رنگ آمیز
نیست حاصل گذشت حرمانم
نشگفت ار ز آتش خاطر
پخته گردد به عاقبت نانم …
چرخ بیداد گر که پیکارش
تنگ دارد فراخ میدانم
نگشاید مرا در عیدی
تا نبندد برای قربانم
دهر نکبت رسان کز آسیبش
گاه چون گوی و گه چو چوگانم …
ترشیهای چرخ ناشیرین
کند کرده ست تیز دندانم
زین چو گردون و اختر گردون
نیست خواب و قرارو امکانم
گه به دریا و گه به هامونم
گه بایران و گه بتورانم
گه به ولوالجم ولایت خویش
گه به وخس و بگنج و ختلانم
گه بدشت هرات و نیشابور
گه بکوه طروق و طورانم
گه بباخرز و گه بباوردم
گه بگرگانج و گه بگرگانم
گه بلابین بلخ بامینم
گه غم آگین مرو شهجانم …
نه به لشکر چو قیصر و فغفور
نه به کشور چورای و خاقانم …
بیش از این نیست کز سخا و سخن
خواجه مسعودسعدسلمانم …
نیست بیگانگی بحمداﷲ
با هنر در میان اقرانم
خواجه تاش منست فضل که من
بنده ٔافضل خراسانم
لقبم روحی است و چون روح است
شعر پرداخته به دیوانم
مطلع و مقطع قصاید را
سیوم فرخی و قطرانم
در بحور و معانی دشوار
جد و هزل است گفتن آسانم
بمدیح کریم و طعن لئیم
سعد برجیس و نحس کیوانم
مرده را از مدیح زنده کنم
زنده را از هجا بمیرانم …

 

فیسبوک و جماعت ولوالجی

 

گاهی اوقات رسانه‌هایی مانند فیسبوک به کاری می‌آیند که گویی ما نباید انتظارش را داشته باشیم، من در صفحه عمومی خودم تقریبا چهارده هزار فالوور از کشور افغانستان دارم و همین جمع گاهی مشکلات لاینحل مرا حل می‌کند. وقتی سال گذشته به موضوع والوالجی رسیدم و جستجوی گوگلی مرا به نتیجه نرساند، از فیسبوک مدد خواستم و عجیب که بلافاصله برادری از دوستان افغانستان که از قضای اتفاق نامش ولوالجی و پدرش از شاعران افعانستان بود مرا یاری کرد تا محل و وطن و شهر و دیار روحی را دریابم. در اینجا تاکید باید بکنم که اسم روحی که در حال حاضر به عنوان مخفف روح انگیز یا حتی همان نام روحی نام مونث دانسته می‌شود همانند بسیاری اسامی دیگر گذشته نام مرد بوده، و یا نام فراجنسی که هم برای مردان و هم زنان استفاده می‌شود همانند نسیم، اشرف، و دهها نام دیکر.

 

اسب کندروی روحی
در قصیده ٔ با این مطلع:
دی کرده سوی روز شب تار ترکتاز
در خس کشید روز سر از بیم شب چو راز.

اسب کندرو خود را وصف کرده و می گوید:

شبگون هیون من که مباداش دور سنگ
مانده درو ز پاردم سست خویش باز
آن اسب ناروان که ز بیطاقتی چو آب
تا یافتی نشیب نرفتی سوی فراز
بردی بهر فراز و نشیبی هزار بار
از دست و پای لنگ زمین را بسر نماز
خوردی بیک زمان دو جوال او ز که ولیک
کردی ز یک جوال تهی بردن احتراز…

 

سیلی و کباب و کون مردم

اي همت تو سپهر و انجم

احسانِ تو مايه‌ي تنعّم

سه چيز همي كنم تحكّم

سيلي و كباب و کونِ مردم!

 

هجو شبیه دعا

امروز كه محنت از درِ دولت

چون خر زِ كفّه مرا همي‌رانَد

قومي زِ گمانِ بد دل ايشان

هر مدح مرا هجا همي‌داند

در زير لب اَر خداي را خوانم

گويند هجاي ما همي‌خواند

 

خوان شعر و نمک هزل

آيم از شعر به هزل، كاندر شعر

هست اين خوان و آن نمكدانم

در دياري كه بي زر و سيم است

خایه‌ي خوار و کیرِ عريانم

سنگ اندوه را گاد سپرم

وآتش غصه را سپندانم

لگد فاقه را تهيگاهم

مشتِ بيداد را زنخدانم

گرچه چون کیر درخورِ صدرم

همچو خایه به كوي، دربانم

ور بگنجم همي به صدرِ سران

زان كه شعر است كيش و قربانم

«بونواس»م به مذهب و كُه‌گاي

كفِّ دست است کونِ صبيانم

هست هنگام گرم هنگامه

مسندِ کونِ كودكان رانم

كز گُروگانِ ريسمان تركيب

سوزنِ جامه‌گاي آسانم

تنگ و خشك است حالِ گائيدن

در کُسِ سعتري گُروگانم

زآنكه چون شكل آدمي در آب

هست سر زيرِ زنده انبانم

جز به قوّادگيِ خواب همي

شاهدي را فُشُرد نتوانم

غوبِنَك رنگ شد لباسم و نيست

زرّ صابون و سيمِ اشنانم

 

محمد عاشو

ميرِ مأبون «محمد عاشو»

كه سراي وي است زندانم

آنكه گويد همي به زير دو لب

يكي از سركشان ايرانم

با همه شاعريِ خويش او را

وقتِ پيكار پورِ دستانم

با يلانش كه گاده‌ام همه را

سر گُسل سامِ بن نريمانم

گر كند قصد جنگِ من، نبوَد

هيچ حاجت به مكر و دستانم

زخمِ تيغِ چو آفتابش را

بس بوَد سايه خود و خفتانم

يك شبي گفت كاي فلان برخيز

خارش پشتِ پاي بنشانم

گفتمش حلقه‌ي درِ خاصّت

كُند كرده‌ست تيز سوهانم

گفت باري زِ ناره پر معني

وزن كن رخت‌هاي دكّانم

گفتمش بر نياورد يا رب

پاره و دانگِ سنگِ كپّانم

چون نكردم قضا در انبانش

نرم بنهاد نان در انبانم

گردِ او خوان و كاسه‌‌اي كش نيست

دست كوته چو پايه‌ي خوانم

گر چنين نيست تا حجامتگاه

كونِ دولش به ريشِ حمدانم

نكنم نيز ذِكر آن ناكس

كه خود از كرده‌ها پشيمانم