آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۷ خرداد ۱۳۹۷

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنزامروز ایران | قسمت سیصدوششم | مسعود محمود پور


علت خودکشی مشخص شد

 

قرص را در دهان که حل کردم

اندکی با خودم جدل کردم

آب را خوردم و عمل کردم

مرگ را ناگهان بغل کردم

مرگ شرطش گرفتن جان نیست

گفته بودم که مرگ پایان نیست

 

قرصِ آخر نوک زبانم بود

مرگ در داخل دهانم بود

پنجه‌اش لای استخوانم بود

آخرین لحظه‌های جانم بود

زندگی از تنم جدا می‌شد

روحم از این قفس رها می‌شد

 

شهرمان طینت خودش را داشت

خانه امنیت خودش را داشت

زندگی سیرت خودش را داشت

مرگ هم لذّت خودش را داشت

قرص را خوردم و زمین خوردم

گور بابای زندگی ! مُردم

 

زندگی را لجن نمی‌خواهم

های مردم کفن نمی‌خواهم

شستشوی بدن نمی‌خواهم

روضه‌خوان خفن نمی‌خواهم

توی سوراخ موش چالم کن

پسرم! با توام! حلالم کن

 

زندگی زنده بودن زوری‌ست

فرق بین ندیدن و کوری‌ست

جبرِ جغرافیا و مجبوری‌ست

مرگ نوعی تحمّل دوری‌ست

پسرم با شراب پاکم کن

لای دیوان شعر خاکم کن

 

مرگ با زندگی موازی بود

ارتباطاتمان مجازی بود

زندگی ‌اوج صحنه سازی بود

تازه فهمیده‌ام که بازی بود

و مرا روی تخت خواباندند

روی نعشم کمی دعا خواندند

 

بدنم با کفن مُلبّس شد

روح بیچاره‌ام چه بی کَس شد

جسدم بعد من مقدس شد

علت خودکشی مشخص شد

گفته شد قاتل و روانی بود

این‌که پرونده داشت !جانی بود

 

عده‌ای تاج گل می‌آوردند

عده‌ای تا گلو غذا خوردند

عده‌ای گریه کرده و مردند

سمت قبرم جنازه را بردند

توی تابوت خود سفر کردم

مُرده‌ها را خودم خبر کردم

 

روی دستان زنده‌ها بودم

روی دوش خزنده‌ها بودم

من شبیه پرنده‌ها بودم

لابلای درنده‌ها بودم

اجتماع شکم پرستان بود

مرده شور از تبار مستان بود

 

شیخ بر پیکرم غزل می‌خواند

توی گوشم اجل اجل می‌خواند

از بهشت و می و عسل می‌خواند

اصطلاحات مبتذل می‌خواند

شیخ حالی به حالی‌ام می‌کرد

شیخ بدجور خالی‌ام می‌کرد

 

خاکْ شد مُرده‌ای که من بودم

من که عمری اسیر تن بودم

من که در حال تاختن بودم

تا گلو داخل لجن بودم

گُرزْ بر پیکر جسد می‌خورد

بخت بیچاره‌ام لگد می‌خورد

 

بخت بیچاره‌ام لگد می‌خورد

لگد از سرنوشت بد می‌خورد

زندگی ضربه‌های حد می‌خورد

پُتک بر پایه‌های سد می‌خورد

به امیدی که سد فرو ریزد

جسم بی‌جان دوباره برخیزد

 

جسم بی‌جان دوباره احیا شد

شاهراه تنفسم وا شد

مرگ رفت و نفس مهیا شد

مُرده‌ای از درون خود پا شد

بار دیگر به خانه برگشتم

جلد بودم به لانه برگشتم

 

آمدم سمت زندگی کردن

مثل سابق دوندگی کردن

برده بودم به بندگی کردن

گاو گونه چرندگی کردن

باز هم زندگیِّ تکراری

باز هم این مسیر اجباری

 

زندگی مبتلا به عادت شد

چرخه‌ی پوچ بی‌نهایت شد

خانه‌ای که همیشه غارت شد

مرگ ابزاری از تجارت شد

اتفافی که اختیاری نیست

آب گندیده‌ای که جاری نیست