آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۳ خرداد ۱۳۹۷

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز | توفیق، کاریکاتور، مجابی و شاپور| قسمت هشتم


 

 

پرویز شاپور هم سمت راست ایستاده بود و آن طرف تر عباس توفیق

 

 

به نظر می‌رسد آنچه باعث مخالفت گروهی از کارکنان توفیق برای کار در این نشریه بود، نداشتن خلاقیت و آزادی عمل نویسنده و هویت زدایی از نویسندگان بود. محمد پورثانی گفته است که دعوا در مورد گرفتن آگهی از وزارت اطلاعات و جهانگردی که همیشه توفیق دریافت آن را انکار می‌کرد و به دلیل یک تصادف لو رفته بود، یکی از عوامل مهم جدا شدن گروهی از کارکنان توفیق بود. در این ماجرا که نخست باعث شد گروهی از جمله هادی خرسندی، منوچهر محجوبی، محمد تقی اسماعیلی، بهمن رضایی، اسدالله شهریاری، غلامعلی لطیفی، محمد پورثانی، منوچهر احترامی ابتدا در سال ۱۳۴۵ به نشریه ” تهران مصور” رفتند که توسط ” عبدالله والا” اداره می‌شد و ضمیمه‌ای به نام ” کشکیات” در آن منتشر کردند.

 

بعدا در ششم مرداد ۱۳۴۶ با انتشار اولین شماره ” کاریکاتور” توسط محسن دولو که اگرچه نماینده مجلس یکی از شهرستانهای اطراف تهران بود، ولی بخاطر کاریکاتورهایش برنده یکی دو جایزه بین المللی شده بود، این گروه نیز به آنجا رفتند. هادی خرسندی مجموعه‌ای را در قلب شعر درباره وزرا و مسوولان حکومت پهلوی آغاز کرد که اشعارش بسیار خواندنی بود، محجوبی مجموعه‌ای از طنزهای روسی را از نشریه کاکتوس شوروی به نام ” شکل دگر خندیدن” منتشر کرد، محمد پورثانی داستان های کوتاه انتقادی اش را تند و تند از روی عزیز نسین کپی می‌زد و گاهی کارهای عجیب و غریب می‌کرد.

 

مجله توفیق نشانه ای داشت به اسم کاکا که همه پشت او پنهان بودند

نکته این که کاریکاتور وقتی منتشر شد، در سال ۱۳۴۹ یعنی دو سال و نیم پس از آن، توفیق برای همیشه توقیف شد. گفته می‌شد توفیق دچار مشکل جدی مالی است، به همین دلیل برادران توفیق با گرفتن امتیاز یک شرکت دارویی کار خود را رها کردند و برای ادامه تحصیل هم از ایران رفتند. نشریه کاریکاتور نیز با یک کیفیت نسبتا بالا و با ارزش کارش را آغاز کرد و بعد از مدت سه چهار سال، تقریبا از سال ۱۳۵۵ دیگر چیزی در آن نبود که ارزش خواندن داشته باشد. محجوبی و خرسندی هم در همان سالها از ایران رفته بودند و خرسندی بیشتر با نوشتن طنز روزنامه‌ای و سریال‌های با نام و بی‌نام تلویزیونی کار می‌کرد.

 

مجابی از پشت سر در کنار همسرش که طبیعتا او هم از پشت سر است

و این … وغیره های عزیز

 

شاید ” وغیره ها” در تاریخ شعر طنز، جزو چهره‌های شاخص و برجسته بودند. این موضوع در مورد طنزنویسان اهمیت بیشتری داشت تا در مورد طنز سرایان، کسانی مثل بهمن فرسی که در حوزه نمایش و داستان کار طنز خوب می‌کرد، جای خودش را داشت. فریدون تنکابنی هم از یک طرف بشدت چپ می‌زد و از طرفی بشدت داستان می‌نوشت، از همین رو از بررسی ما بیرون است. مهدی سهیلی اگرچه شاعر است و شاعر بزرگی هم هست و شاید آنقدر که او بر روح ملت احساساتی ایران اثر دارد احمد شاملو یا حتی حافظ هم ندارد، با این وجود اهمیت دیگری دارد که به نظرم از اشعارش و حتی دیوان اشعار طنزش هم مهم تر است و آن انتشار دو جلد کتاب ” اسرار مگو” در دهه سی و چهل شامل جوک‌ها و لطیفه‌های جنسی و یا اجتماعی است.

 

این لطیفه ها که بی‌پرده نوشته شده‌اند، شاید بهترین متن برای کشف افکار عمومی و جامعه شناسی آن روزهاست. بخاطر همین اسرار مگو به نظرم باید یک نمره عالی در کارنامه مهدی سهیلی منظور کرد. ” جواد مجابی” چیزهایی می‌نوشت که به یک معنا شعر طنز بود و البته شعر طنز هم می‌نوشت. نوشته‌هایی که تحت عنوان ” زوبین” می‌نوشت، کارهای کوتاه و عمیقی بود که البته در دیوانگی و بازیهای زبانی به پای پرویز شاپور نمی‌رسید، ولی حکمت و سیاست و معنا در آن وجود داشت.

 

مجابی و ساعدی آن روزها که مجابی طنزهای تندش را می نوشت

در اهمیت حسن بودن

” حسن برای همسايه‏اش، يک همسايه است، برای زنش شوهر و برای بقيه فقط حسن. او را در کوچه می‏توان ديد، می‏توان او را صدا کرد: تا باغچه‏تان را بيل بزند. حسن باغچه‏تان را بيل می‏زند.
تا بار خود را به جايی برسانيد، حسن بار را روی دوشش می‏گذارد و دنبالتان می‏آيد.
تا اتاقها را رنگ بزنيد، حسن اتاقها را هم رنگ می‏زند.
شما سرش داد می‏زنيد، ساکت می‏ماند.
از کارش ايراد می‏گيريد، ساکت می‏ماند.
غذای شب‏مانده به او می‏دهيد، ساکت می‏ماند.
شما خيال می‏کنيد او يک گوسفند است.
او هم خيال می‏کند شما يک گرگ هستيد.

حسن مرد آرامی است.
در کوچه اعلانات را به آرامی نگاه می کند.
در ميتينگها به آرامی فرياد می‏کشد.
در روضه‏خوانی به آرامی گريه می کند.
در خانه اگر شام باشد به آرامی می‏خورد.
اگر نباشد به آرامی زنش را کتک می‏زند.

حسن مرد قانعی است.
شبها نان و چای می‏خورد، ظهرها هم همينطور، اما صبح خودش را می‏تواند بدون صبحانه هم شروع کند. حسن يک سماور روسی دارد که زنش آن را هميشه برق می‏اندازد. حسن نان بربری را دوست دارد، اما عادت ندارد توی خمير بربری را بکاود.
حسن معتقد است سکنجبين چيز خوبی است.
و معتقد است که ديگر سکنجبين خوب گير نمی‏آيد.

حسن مرد بی‏اطلاعی است.
نمی‏داند روزنامه‏ها بخاطر او چاپ می‏شود.
او فقط به عکسها نگاه می‏کند.
نمی‏داند که بانکها بخاطر پس‏انداز به او جايزه می‏دهند.
نمی‏داند شاعران سبيلو بخاطر او قافيه می‏بازند.
او خودش سبيل دارد.
وقتی به او می‏گويند آدم نادانی است، تنها می‏گويد: عجب!
وقتی به او اشاره می‏کنند که خيلی خبرها هست، او خود را نمی‏بازد.

در خانه حسن کسی بيکار نيست.
پسر بزرگش در دکان آهنگری نعل می‏سازد.
حسن خوشحال است که کار پسر او برای جامعه فايده دارد.
پسر کوچکتر او بليت می‏فروشد. حسن خوشحالست که پسرش در خوشبختی مردم دخالت دارد. کوچکترين پسر، شيشه‏های خانه مردم را می‏شکند.
حسن می‏گويد: اين هم کاريست و پسرش را کتک می‏زند.
حسن دو دختر دارد، يکی بزرگتر از آنست که کاری نکند.
و يکی کوچکتر از آنست که کاری از دستش برآيد.
حسن به فکر شوهردادن دخترهاست.
زن حسن هم به فکر شوهر دادن دخترهاست.
اما داماد مناسب هميشه بخانه همسايه می‏رود.

حسن در سوگواريها خوشحالست و در جشنها سوگوار، با اين‏همه او از آتش‏بازی خوشش می‏آيد.
و خوشش می‏آيد که لامپهای سه‏رنگ را به خانه بياورد.
در شجاعتش همين بس که نقش شيری را بر بازوی چپ کوفته است و حال دنبال کسی می‏گردد که خورشيدی بر آن بيفزايد.

يکبار حسن يقه خود را در خيابان چاک داده است.
در تيمارستان، در کلانتری، در محل شايع شد که علت اصلی گرما بوده است.
حسن تصميم دارد در يک روز زمستانی يقه خود را جر بدهد.
حسن در پايتخت زندگی می‏کند.
اول پای ديوار می‏خوابيد.
بعد روی چرخ‏دستی می‏خوابيد.
بعد توی دکان.
بعد ازدواج کرد و در اتاق می‏خوابد.
اما تا فرصت پيدا می‏کند جايش را در هوای آزاد می‏اندازد.
وقتی حسن قصه زندگيش را می‏گويد، بچه‏ها می‏گويند ما هم می‏خواهيم پای ديوار بخوابيم.”

” درد حسن بودن” به نظرم یکی از بهترین شعرهای طنز تاریخ ایران است، هم شعر است، هم طنز است، هم بدیع و نو است و هم چنان نگاه عمیقی به زندگی و انسان دارد که آدمی را شگفت زده می‌کند. مجابی با خیلی از کارهایش همین کار را می‌کند.

 

پرویز شاپور روزهای خوش با فروغ فرخزاد

 

کاریکلماتورهای شاپور

 

کار پرویز شاپور در کاریکلماتورهایش یگانه و منحصر بفرد است. این  نام را ظاهرا در میانه کاریکاتور و کلمه، احمد شاملو برایش برگزید و همین ماند رویش. زندگی با فروغ فرخزاد، خلاق ترین زن شاعر ایرانی و حضور در فضای روشنفکری آن سالها، رفاقت با بیژن اسدی پور و عمران صلاحی و فضای کاریکاتور و طنز، باعث شد او شیوه خودش را پیدا کند. این شیوه را که به نوشته‌های مینیمال می‌ماند، جز او چند تن دنبال کرده‌اند؛ ” جواد مجابی”( در زوبین)، ” پرویز شاپور”( کاریکلماتور)، ” احمد عزیزی” ( واژه نامه ابدی)، ” سید حسن  حسینی”( براده‌ها و نوشداروی طرح ژنریک) و من نیز در قصه ” کوتوله‌ها و درازها” و ” پارادوکس” و پوریا عالمی در « تفنگ بازی» به آن پرداخته‌اند. پرویز شاپور گاهی گفته‌هایش شاعرانه است، معدودی از اوقات بوی حکمت می‌دهد، و بیشتر شبیه بازی کودکانه‌ای با کلمات است. شاید نوعی کاریکاتور است که کاریکاتوریست از به تصویر کشیدن آن عاجز است. داستان ماهی‌ها و سنجاق‌ها بعدا در زندگی شاپور نقش مهمی بازی کرد. همیشه به نظرم می‌آمد که یک روز پرویز شاپور یا از یک بحران روحی یا فلسفی یا در اثر مصرف چیزی، روی دکمه توقف زندگی قرار گرفت و از آن پس همیشه خودش را تکرار کرد.

 

پرویز شاپور بدون زیرنویس

– زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی‌رود.
– باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد.
– برای مردن عمری فرصت دارم.
– در خشکسالی آب از آب تکان نمی‌خورد.
– قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.
– رد پای ماهی نقش بر آب است.
– اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.
– به عقیده گیوتین سر آدم زیادی است.
– با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود ، پارو ساختم.
– با سرعتی که گربه از درخت بالا می‌رود، درخت از گربه پایین می‌آید.
– دلم برای ماهی‌ها می سوزد که در ایام کودکی نمی‌توانند خاک بازی کنند.
– پرگاری که اختلال حواس پیدا می‌کند بیضی ترسیم می‌کند.
– با اینکه گل‌های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می‌گذارند.
– آب به اندازه‌ای گل آلود بود که ماهی، زندگی را تیره و تار می‌دید.

 

ادامه دارد…