آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۷ خرداد ۱۳۹۷

مهدی حبیبی

طنز افغانستان


کشوری به نام نیاتک |  قسمت دوم |  کمائی و انجمنجی‌ها


 

 

یک ضرب المثل قدیمی هست که می‌گه:
“ده شاری کورا، یک چیشمه پادشاست.”

در آن سالها که در اردوگاه مهاجرین زندگی می‌کردیم، (کشور نیاتک منظورم هست.) روزهای خوب هم داشتیم. سالهای سرشار از اعتماد بنفس و خودباوری هم بود. شاید هم گاهی اوقات زیادی خودمان را باور می‌کردیم، اما مهم نیست.

چیه! مگر ما آدم نیستیم؟

هرچند در ابتدای اول بدو ورودمان روابط کمی پیچیده بود. چون فراری‌های خرماکه و پشمکه خیلی ازینکه ما فراری‌های نیمروز هم ورود کرده بودیم راضی به نظر نمی‌رسیدند. اما خیلی زود روابط عادی شد. هرچند آن‌زمان اشرف غنی هنوز وحدت ملی نشده بود. فکر کنم تازه اول‌های متفکر دوم جهان شدنش بود. و امرخیل هم هنوز داشت در مراتع سرسبز کوهستانات سورنی می‌نواخت و گوسفندانش را برای انتخابات ۲۰۱۴ آماده می‌کرد. اما با وجود نداشتن یک همچون الگوی رفتاری و بدون هیچ احتياجی به فشارهای آقای کی… (عجب آدم بی‌ادبی است این وزیر خارجه آمریکا. آخه اینم شد اسم؟ آدم اصلا روش نمی‌شه بنویسدش) ناگهان به یک وحدت ملی دست یافتیم. و اینجا بود که کشور گل و گلزار شد.

ظاهر اردوگاه طوری بود که آدم را به یاد آن روستاهای وبا زده که در “عشق سالهای وبا” توصیف شده می‌انداخت. هر کسی که برای بار اول وارد می‌شد با دیدن آن خانه‌های گلی دراز کشیده زیر آن آفتاب سوزان وسط آن بیابان بی آب و علف، اولین چیزی که به فکرش می‌رسید این بود که:
“مممممم! این مردم بیچاره واقعا احتیاج به مقداری روشنگری و ارشاد دارد.”

درصورتی‌که در آن خانه‌های گلی ژنرال‌هایی خوابیده بودند که روزگاری یک گاو هم نمی‌توانست مدالها و ستاره‌هایشان را حمل کند.

خب ماهم درواقع ازین قاعده مستثنی نبودیم. چون همانطور که پیشتر ذکرش رفت، ما هم آدم بودیم. و از آنجایی‌که “دوازده فاس” هم بودیم دیگر دلیلی نداشت که آنطور دیگر فکر نکنیم. و درنتیجه احساس مسئولیت کردیم و فکر کردیم که باید به دادشان برسیم. خب البته شاید هم زیادی جوان بودیم و در عین حال، جاهل. الا ای حال؛ (همینجوری نوشته می‌شه؟ بله، همینطوری نوشته می‌شه.) چند تا ازین برادران یک چشمه دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به برنامه ریزی برای ارشاد ملت. اسمش را هم گذاشتیم انجمن فرهنگی رهبر شهید. که ملت همیشه در صحنه، تمام این نام پر از آب و تاب را گرد کرده بودند و ما را “انجمنجی‌ها” صدا می‌زدند.

با برگزاری بعضی مراسم مذهبی و سالگیره شهید مزاری شروع کردیم و کم کم رفتیم جلو. البته موانعی هم سر راهمان خلق شد. مثلا بعد از یک مدت حرکتی‌ها خود را جدا دیدند و یک گروه سرود جداگانه درست کردند تا روی مارا کم کنند. خب دلیلی هم نداشت که سادات محترم همانطور دست روی دست بگذارند و هیچ کاری نکنند. درنتیجه آنها هم مجبور شدند تا یک گروه سرود دیگر تهیه کنند تا از بقیه کم نیایند. می‌بینید این مشکلات از همان دوران باستان بوده؟ و به گفته قدیمی‌ها “تا بوده همین بوده.” پس بیایید به قول کابلیان؛ ییچ سرش خبر نباشیم.

اما تنها مشکل این بود که گاهی اوقات برنامه‌ها آنقدر دراز می‌شد که اموطو دراز. خو خیر باشه.

بیرادری کی توره داروم؛ آنقدر در اعتماد به‌نفس پیش رفتیم که کار ما جوجه‌ها به جایی رسید که به فکر تاسیس یک نشریه هم بیافتیم. خب جوانی‌ست و حماقت‌های خاص خودش، می‌دانید؟ نام نشریه را هم گذاشتیم “کمائی”. کمائی معناهای متفاوتی می‌تواند داشته باشد اما منظور ما درینجا – یا بهتر است بگویم در آنجا- بیشتر چیزی شبیه به “دستاورد” بود. و از آنجایی‌که نگران عکس العمل پادشاه کشور بودیم، از آقای عباس باقری که آن زمان رییس اداره ارشاد شهر زابل بود، خواستیم  “ای که دستت می‌رسد کاری بکن” و ایشان هم کردند و فرمودند: “اسم مرا به عنوان مدیر مسئول بنویسید و هرکسی خواست مزاحمت ایجاد کند به من خبر بدهید تا یک خدماتی به دهان مبارکش ارائه کنم.” امیدوارم که هرکجا هست خداوند به سلامت داردش. بالاخره با هزار مشکل توانستیم چهار شماره کمائی درآوریم. خودمان مطلب تهیه می‌کردیم و تایپ می‌کردیم و طراحی می‌کردیم. و بعد زیراکس می‌کردیمش و منگنه می‌زدیم و بطور رایگان به ملت می‌دادیم. آنها هم بعنوان قدردانی با اخلاص تمام می‌فرمودند: “دیوانه‌ها!”

 

از آنجایی‌که ما یک نشریه فرهنگی ادبی هنری اقتصادی تجاری سیاسی و در عین زمان حامی اکوسیستم هم بودیم، گاهی اوقات کمی طنز هم چاشنی نوشته‌های‌مان می‌کردیم. اما نمی‌توانستیم خیلی از معضلات آن جامعه کوچک را پوشش دهیم. آخر از خشم اعلی‌حضرت همایونی می‌ترسیدیم. به هرحال اولین شماره را که بیرون دادیم، بلافاصله حمایت‌های مردمی با ایرادها و تمسخرها شروع شد. قبول دارم که کارمان نقص‌های زیادی داشت اما به زعم خودمان کاری کرده بودیم کارستان. (همان جریان یک چشمه بودن و احساس سزاواری برای پادشاهی و این حرفاست دیگه). بنده خدا الحاج رضا شاه هم درین مورد زیاد گیر نداد. در حقیقت اصلا گیر نداد بیچاره. احتمالا اسم استاد باقری بالای نشریه بی تاثیر نبود.

فقط یکبار یک اتفاقی افتاد. یکروز صبح وقتی همه از خواب بیدار شدیم و داشتیم برای یکروز پر از هیجان وانرژی برای سازندگی آماده می‌شدیم، ناگهان متوجه یک دختر زیبا با موهای قرمز شدیم که در معیت اعلی‌حضرت و هیئت همراه به کشورمان آمده بود. پرسیدیم کین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟ گفتند: “سازمان مولل!” اوف چه سازمان مللی هم بود این دختر. از آن سازمان ملل‌هایی که باید زمان دیگری غیر از ماه رمضان درباره‌اش حرف بزنی. به گفته ایرانیان “ازون خوشکلاش بود”. خلاصه سازمان ملل قصه ما تند تند راه می‌رفت و از هر گوشهء کشورمان ترق ترق عکس می‌کند. رفتیم جلو که سازمان ملل را از نزدیک ببینیم، (آخر تا آن روز سازمان ملل به آن دلبری ندیده بودیم.) که ناگهان با چشم‌های غریده پادشاه روبرو شدیم. فهمیدیم که آنجا خط قرمز پادشاه ست و نباید نزدیک شد. نزدیک نشدیم. و اینگونه بود که همه چیز بخیر و خوشی به پایان رسید.

خلاصه از همه اینها که بگذریم، من همان موقع هم همینطور می‌نوشتم. ساده و صاف و گاهی طنز و گاهی اوقات هم مزخرف. که البته با خود می‌پنداشتم: “وه که چه بی‌تکلف می‌نویسم من”. طنز هم که بله… آن‌زمان و در آن جامعه هیچ جایگاهی نداشت. حلزون هم که هنوز اختراع نشده بود و آقای نبوی هم که در دسترس نبود تا یک گوشه کار را هم ایشان بگیرد. حداقل می‌توانستیم دوتا از نوشته هایش را ببریم و نشان ملت بدهیم تا بدانند که طنز هم چیز خوبی است بابا…

نصف بیشتر مردم فقط فکر میکردند که طنز یعنی مسخره بازی برای خنده انداختن دیگران. و انجمنجی‌ها هم یعنی چندتا دلقک. اصلا به این فکر نمی‌کردند که چه چیزی را آن نوشته‌ها نشانه گرفته بودند. و آن نصف دیگر هم که اصلا نشریه نمی‌خواندند.

خانمی که دانشگاه می‌رفت (الان باید بگویم دانشگاه یا پوهنتون؟ باید از حکمت‌یار استفتاء کنم) گفته بود: “چه نثر الکی‌ای. آدم فکر می‌کند که یک بچه کلاس اولی این را نوشته.” یکماه بعد خودش مطلب داد که چاپ کنیم. فکر کنم در مورد نظم نوین جهانی بود. خیلی نثرخوبی بود.