آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۱ خرداد ۱۳۹۷

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | صد و پنجاه و چهارم | طالع نداری کاکا!  


 

اگر اهل شیرآباد هستید حتما این تجربه را دارید:

شما معمولا آدم منطقی و اهل حساب و کتابی هستید. یعنی به قاعده‌ی ساده‌ی علت و معلول باور دارید. می‌دانید که اگر کسی خود را از طبقه‌ی نوزدهم یک ساختمان پایین بیندازد وقتی به زمین برسد یک بلایی سرش می‌آید. یا پایش می‌شکند یا سرش یا استخوان سینه‌اش یا گردنش یا همه‌ی این‌ها و احتمالا بالکل به دیار باقی می‌شتابد. می‌دانید که آدم اگر حق و ناحق به کار دیگران کار نداشته باشد، دیگران هم کاری به کار آدم ندارند. می‌دانید که در زندگی بعضی اتفاقات  ناخوشایند هستند و بعضی اتفاقات خوشگوار. مغز ملایمی دارید و از آن معمولا استفاده‌های معقول می‌کنید. به طالع و بخت و جن و جادو و جنبل اعتقاد ندارید و باورتان این است که هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت و گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.

اما شما هنوز خوب توجه نکرده‌اید که اهل شیرآباد هستید. برای همین باید به شما سبق مهمی داده شود. این طور:

یک روز دوست‌تان به شما خبر می‌دهد که پس ِ فردا مراسم عروسی آقای پوینده است و شما حتما باید تشریف بیارید. شما می‌گویید:

“متاسفانه من پس ِ فردا با نماینده‌ی سفیر سویدن جلسه دارم. ما برای یک پروژه‌ی بزرگ هنری پروپوزال داده بودیم. درخواست ما قبول شده و قرار است بعضی اسناد را امضا کنیم و پول را بگیریم. ولی سعی می‌کنم خودم را به مراسم پوینده برسانم”.

پس ِ فردا می‌شود. تصمیم می‌گیرید که برای آن جلسه جاکت سبز تان را بپوشید. درون موترتان می‌نشینید. موترتان روشن نمی‌شود. فرصت ندارید. باید با تکسی بروید. در تکسی می‌نشینید و به راننده می‌گویید:

“لطفا از یک مسیر بی‌ترافیک بروید. دیر نشود”.

راننده‌ی تکسی می‌گوید:

“چشم! ولی این وقت صبح همه‌ی راه‌ها ترافیک دارند”.

خوشبختانه خیلی زود به نزدیک ساختمان محل ملاقات می‌رسید. به راننده‌ی تکسی می‌گویید:

” مرا همین جا پیاده کنید. خیلی تشکر”.

تکسی دور می شود و شما ناگهان متوجه می‌شوید که آیفون‌تان را در تکسی گذاشته‌اید. به طرف یک مغازه می‌دوید. به صاحب مغازه می‌گویید:

“بیادر جان، ببخشید، می‌توانم یک ثانیه از تلفون‌تان استفاده کنم؟ موبایلم در تکسی ماند. به موبایل خود زنگ می‌زنم”.

صاحب مغازه شماره‌ی‌تان را می‌گیرد و گوشی را به شما می‌دهد:

کسی از آن سوی خط می‌گوید:

“هلو!”.

شما می‌گویید:

” زنده باشید. خیلی تشکر. می‌دانستم انسان شریفی هستید. آیفونم در تکسی‌تان ماند”.

تکسی‌ران می‌گوید:

” بلی بلی”.

شما می‌گویید:

“من پیش فروشگاه البسه‌ی جمیل ایند برادرز هستم. خیلی لطف کردید”.

می‌گوید:

“این تلفون از شماست؟”.

می‌گویید:

“بلی، چند دقیقه پیش از تکسی‌تان پیاده شدم. موبایلم در جایم ماند”.

می‌گوید:

” ماه رمضان است. اگر تلفون از شما نیست، گردن‌تان را بسته نکنید”.

می‌گویید:

“نه نه، از خودم هست”.

می‌گوید:

” من هفته‌ی آینده همین ساعت‌ها به شما زنگ می‌زنم. بیایید تلفون‌تان را ببرید”.

می‌گویید:

“چرا هفته‌ی آینده؟ من همین حالا پیش فروشگاه هستم”.

می‌گوید:

” نه لالا جان. زن کاکایم مریض استک. در قزاقستان. من همین لحظه باید به قزاقستان بروم. وقت ندارم. هفته‌ی آینده می‌آیم”.

تلفون را قطع می‌کنید. فحشی می‌دهید. کسی به شما نزدیک می‌شود و جاکت‌تان را با خشونت می‌کشد و بر سرتان فریاد می‌زند:

“بی‌ناموس! تو خواهر و مادر نداری؟”.

بعد از خانم ناراحتی که همراهش هست می‌پرسد:

“همین بود؟”.

خانم می‌گوید:

” خودش بود بچه خر! سگ بی‌شرف! همین جاکت سبز در جانش بود”.

هوش از سرتان می‌پرد. می‌گویید:

“چه خبر است؟ چه شده؟”.

خانم می‌گوید:

“چپ باش پدر لعنت! تو خواهر و مادر نداری که زن مردم را تیله می‌کنی؟”.

می‌گویید:

” به خدا اشتباهی گرفتید. من هیچ خبر ندارم چه شده. من کسی را تیله نکردم”.

مرد خشمگین بروی‌تان تف می‌اندازد و شما را آن‌سوتر می‌کشد.

صاحب مغازه دخالت می‌کند و می‌گوید:

“این همین لحظه از تکسی پایین شد. اشتباهی گرفتید”.

مرد خشمگین و خانم همراهش دور می‌شوند. شما با اعصابی در هم ریخته به طرف ساختمان محل ملاقات می‌روید. پیش روی ساختمان چندین پولیس و سه آمبولانس هستند. مردم هر طرف می‌دوند. می‌پرسید چه شده. یکی می‌گوید:

” کدام کس یک نفر خارجی را چاقوکاری کرده. می‌گویند یک سویدنی بوده. کشته شده”.

تصمیم می‌گیرید که از محل دور شوید و مستقیما به خانه بروید. آیفون‌تان را از جیب‌تان بیرون می‌آورید و به خانه زنگ می‌زنید. همسرتان می‌گوید:

“چه شد؟ جلسه تمام شد؟”.

می‌گویید:

“نه، جلسه نشد. آن مرتیکه سویدنی امروز در پیش دفتر سویدنی‌ها کشته شده”.

 

حالا حتما می‌گویید: مگر آیفون در تکسی نمانده بود؟ حالا این موبایل را از جیب خود کشید و به همسر خود زنگ زد؟

 

همین است. من با این چیزی که در بالا خواندید در یک مسابقه‌ی بزرگ “نویسندگی خلاقانه” شرکت کرده بودم. شب قبل از فرستادن این متن به دبیر مسابقه کل متن را در آیفونم مرور کردم و متوجه این تناقض شدم. با خود گفتم این چیز مهمی نیست. فردا اصلاحش می‌کنم. فردایش هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که بیدار شدم. درد شدیدی در گردن خود احساس کردم. سر جای خود نشستم. حالت تهوع داشتم. به همسرم گفتم:

“مرا به شفاخانه برسان. حالم خیلی بد است”.

همسرم عصبانی شد و گفت:

” طالع نداریم. از طالع صفر هستیم. امروز قرار بود که به مراسم عروسی پوینده برویم. این را ببین”.

گفتم:

“تلفونم را بده به سردار برادر پوینده زنگ بزنم که ما نمی‌توانیم امروز در مراسم آقای پوینده شرکت کنیم”.

همسرم گفت:

” کدام تلفون؟ آیفونت را که پریروز در تکسی گذاشتی”.

ناگهان یادم آمد که متنی را که باید به مسابقه می‌فرستادم هم در آیفونم نوشته بودم. دنیا بر سرم خراب شد. گفتم:

“خاک بر سرم! طالع ندارم. حالا چه را برای مسابقه بفرستم؟”.

 

آری، حالا می‌گویید تو پریروز آیفونت را در تکسی گذاشتی و دیشب در همان آیفون متنی را که برای مسابقه نوشته بودی مرور کردی. مگر می‌شود؟

 

نه نمی‌شود. می‌دانید چیست؟ من طالع ندارم. در شیرآباد طالع که نداشته باشی، خود را به آب و آتش بزنی آخر یک جایش می‌شارد.