آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۵ خرداد ۱۳۹۷

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه ی عقلاطون| صد و پنجاه و پنجم | ما برای گیچ کردن آمدیم!


 

خبر رسید که حاجی عبدل، خرس محله ی ما، از دنیا رفته است. در حضورش او را آقای خیری می گفتند. خودش که نبود همه او را با نام عبدل ِ خرس یاد می کردند. رفتم که از نانوایی نان بگیرم. رسول تا مرا دید، گفت:

“آقای خیری هم رفت آ؟ هیچ باور آدم نمی شود”.

گفتم:

“بلی، شنیدم. جوان بود. چه شده بود؟”.

گفت:

” جوان! عجب چیزهایی بگویی. جوان نبود چه بود؟”

گفتم:

” من هم همین را گفتم. جوان بود. بیچاره”.

گفت:

” دو ماه بعد پای به چهل می گذاشت. کاکه آدم بود. نامش خیری بود و خیرش به همه می رسید. خدا بیامرزد”.

کمی نزدیک تر رفتم و گفتم:

“قهرت نیاید. تا دیروز همه او را عبدل خرس می گفتند. همین هفته ی قبل دندان پدرت را شکسته بود…”.

آهسته گفت:

” مرده گاو آدم که نبود”.

پدر رسول که مرا دید ظرف پر از گوشت را بر میز چوبی گذاشت و به طرف ما آمد. به پسرش گفت:

“فردا دکان را می بندیم. باید به جنازه ی آقای خیری برویم”.

بعد رو به من کرد و گفت:

” دنیا به هیچ کس وفا ندارد. هیچ فکر می کردی که حاجی خیری از دنیا برود؟”.

دیدم که چشمانش پر اشک است. با صدای لرزان ادامه داد:

” حیف جوانی اش”.

پیشتر رفتم و دستم را بر شانه اش گذاشتم و گفتم:

” زندگی همین است. شما ناراحت نباشید. این راهی است که…”.

بغضی در گلویم پیچید. واقعا دنیا چه قدر بی وفاست. یک هفته پیش عبدل ِ خرس همین پدر پیر رسول را بر خاک خوابانده بود، بر سینه اش نشسته بود و با مشت به دهن و صورتش می زد. حالا پدر رسول برای او گریه می کرد.  

پدر رسول اشک های خود را پاک کرد و گفت:

” دلم برایش می سوزد. دخترش جوان شده. چه خواهد شد؟ زنش را همه می شناسند. می رفت. با لندغرها رفت و آمد داشت. دعا کن خداوند هیچ کسی را با این قسم زن گرفتار نکند. فاحشه دیگر. من که می بینم این زن آن دختر جوان را هم بیراه خواهد کرد. خدا بیامرز حاجی خیری خیلی باحیا و باشرف بود. ولی از زن و دختر خود خبر نداشت. غیرت داشت. زور بازو داشت. مگر لوده بود. گاومیش هم زور دارد”.

گفتم:

” من از درون خانواده ی آن خدابیامرز اطلاع ندارم. خیلی جوان رفت”.

پدر رسول دستمالی را از جیب خود بیرون آورد و دوباره اشک های خود را پاک کرد و گفت:

“چه طور خبر نداری؟ در کل فامیل خیری یک آدم ِ پوست پاک پیدا نمی شود. از زمان مادر خدابیامرزش همین طور بود. مادرش در کابل نام داشت. سر شب در خانه ی یکی بود، نصف شب در خانه ی یکی دیگر. پدر عبدل کار نمی کرد، خرج نمی آورد. دزد بود. عبدل دو خواهر داشت. هر دوی شان فاحشه. خود عبدل که خرد بود…توبه خدایا توبه. مقصد این فامیل نام خوب نداشت”.

گفتم:

“شما چرا گریه می کنید؟”

گفت:

” دلم می سوزد. دلم برایش می کفد. حیف جوانی حاجی خیری. خیلی کاکه و باعزت بود. حاجی خیری نگو، کوه بگو. پشت و پناه قوم بود. مرد میدان بود. سرخم بود. احترام داشت. به موی سفید به پیچه سفید قوم احترام داشت. خیرش به همه می رسید. یک آدم بسیار بسیار پاک و باغیرت بود. از فامیل کلان بود”.

***

در مراسم تشییع جنازه ی عبدل خرس حجت الاسلام والمسلمین دکتر خیرمحمد صفدری سخنرانی کرد. آقای صفدری (فوق لیسانس در رشته ی فقه پویا با گرایش مولفه های الکترومقناطیس تفسیری از دانشگاه روح الله در قم) در سخنرانی خود چنین گفت:

“در روایات متواتر داریم که وقتی یک حاجی جوانمرد و نیکوکار که اتفاقا زیر چهل سال هم هست از دنیا رحلت می کند، حضرت ولی عصر در فرادگاه بهشت به استقبال او می آید. عرض کنم که بهشت مربوط به عالم بالاست. شما که بهشت می روید به بالا می روید. به همین خاطر نگفتم فرودگاه. گفتم فرادگاه. فرادگاه یعنی نزول در ملاء اعلی. یعنی در پیش پای ولی عصر در آسمان ها. دقت می کنید؟ مرحوم مغفور آقای خیری قطعا از اون انسان های نیکبخت بود که خود حضرت ولی عصر به استقبال او به فرادگاه خواهند آمد”.

بعد از مراسم فرصتی دست داد و من از آقای حجت الاسلام دکتر صفدری پرسیدم:

” ببخشید. مگر اعتقاد ما این نیست که حضرت ولی عصر زنده است و در همین جهان زندگی می کند؟”.

حجت الاسلام صفدری گفت:

“خوب؟”.

گفتم:

“خوب، چه طور ممکن است ایشان در به قول شما فرادگاه بهشت از آقای خیری استقبال کند؟ بهشت که در جهانی دیگر است، نه؟”.

نگاه عمیقی به من کرد و گفت:

” یعنی تو واقعا معتقدی که حضرت ولی عصر زنده است؟”

گفتم:

“بلی. این اعتقاد ماست. نیست؟”

گفت:

“حتما به این هم باور داری که بهشتی هست و دوزخی”.

گفتم:

“بدیهی است. مگر من و شما به این چیزها ایمان نداریم؟”.

گفت:

“تو اعتقاد خود را بگو”.

گفتم:

“بلی، من به بهشت و دوزخ اعتقاد دارم”.

حجت الاسلام والمسلمین دکتر صفدری خنده ی بلندی کرد و گفت:

” همین است. مملکت ما که هیچ جور نمی شود به همین خاطر است. تو که نصف عمرت را در دانشگاه ها گذراندی این طوری. از بقیه چه انتظار داشته باشیم؟”.

گفتم:

“ولی شما در سخنرانی خود گفتید که حضرت ولی عصر در فرادگاه بهشت به استقبال آقای خیری می آید و…”

گفت:

“چه ربط دارد؟ آدم در سخنرانی خود هرچیز می گوید”.

گفتم:

” پس شما به این چیزهایی که گفتید اعتقاد ندارید؟”

گفت:

” خلط می کنی برادر. اعتقاد مثل سنگ نیست که سر صفه بگذاری و ده روز بعد که بیایی باز همانجا باشد. یک لحظه داریش، یک لحظه نداریش. در ضمن، من فقط حجت الاسلام و المسلمین نیستم؛ دکتر هم هستم. وظیفه ی ما این است که این دو حوزه را به هم برسانیم. ما برای وصل کردن آمدیم”.

گیج شدم.