آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۷ خرداد ۱۳۹۷

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


خرمالوهای سید حسن حسینی  


 

 

 

خرمالوهای سید حسن حسینی

 

از جلد دوازدهم کاوش در طنز ایران

 

 

سید حسن حسینی در همان آغاز سال در اول فروردین ۱۳۳۵ به دنیا آمد، و در روز هشتم همان ماه فروردین ۱۳۸۳ در حالی که ۴۸ سال داشت، مثل بسیاری همنسلان و همعصرانش دچار جوانمرگی فرهنگی شد؛ از خیل آن جوانمرگان نام قیصر امین پور، سیدحسن حسینی، رسول ملاقلی پور، عمران صلاحی و بسیاری دیگر را می‌توان برد. سیدحسن شعر طنز گفته و مقاله طنز نوشته، اما گرایش اصلی اش در کار ادبیات پژوهش ادبی بخصوص در حوزه شعر و بطور رسمی شاعر است، هم در شعر کهنه و هم در شهر نو و سپید آثارش فراوان است، اما در طنز تقریبا همه کارهایش منحصر به فرم خودش است.

سید حسن در محله سلسبیل تهران به دنیا آمد. دبستان و دبیرستان را در سالهای پرتغییر دهه چهل و پنجاه گذراند و بعد از دریافت دیپلم طبیعی، در دانشگاه مشهد لیسانس تغذیه گرفت. مدرک لیسانس او طبیعتا متناسب با انسانی طبیعی است، همانند بسیاری از همنسلانش، اما مدرک فوق لیسانس و دکترای او که پس از انقلاب اتفاق افتاد قطعا متاثر از اتفاقاتی است که در سال های دهه شصت افتاد. همان اتفاقاتی که همه نسل متولدین سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۰ را دگرگون کرده بود. حسن حسینی فوق لیسانس و دکترای خودش را در رشته ادبیات فارسی گذراند. او به زبانهای عربی مسلط بود و از آن ترجمه‌های مهمی دارد و از زبانهای ترکی و انگلیسی در حد استفاده از منابع مسلط بود.

سید حسن حسینی از سال ۱۳۵۲، هفده سالگی اولین سروده‌ها و نوشته‌هایش را به مجله معتبر فردوسی فرستاد که چند نوشته او در آنجا منتشر شد. او در سال ۱۳۵۸ همراه با مصطفی رخ صفت، رضا تهرانی، محسن مخملباف، قیصر امین پور حوزه اندیشه و هنر که بعدا به نام حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی نام گرفت، به راه انداخت. سید حسن در همان سالهای سربازی‌اش بود که جنگ عراق علیه ایران آغاز شد. طبیعی بود که او در هر حالتی بود به جبهه می‌رفت، به همین دلیل ابتدا به رسته بهداری و سپس به بخش رادیوی ارتش رفت و تا چند سال پس از آزادی خرمشهر هم در همان رادیو ارتش مشغول بود.

 

 

خروج آن هفده نفر

اولین گروه خوارج هنرمند پس از انقلاب که از حوزه هنری خارج شدند، همان جمعی بودند که سیدحسن یکی از بزرگان شان بود. نظرات متعددی درباره علل جدایی آن جمع از مدیریت حوزه مطرح شده است. از آن جدایی سید حسن حسینی دو شعر گفته است: « نگو حاجی، نگو آقا، نگو زم» و شعر دیگری در توصیف خرمالوهای باغ حوزه و واجبی‌های اهدایی حاجی زم برای رزمندگان است. هر دو شعر زبان شان طنز است. براساس نظرات گوناگون، یک دلیل جدایی این دو جمع، ممنوعیت فیلم « دستفروش» محسن مخملباف بود که باعث شد ۱۷ همکار دیگرش به حمایت از او از حوزه بیرون بروند، برخی دیگر جز این ممنوعیت بر برخی رفتارهای غیر فرهنگی از جمله فعالیت‌های اقتصادی حاجی زم هم انگشت گذاشته‌اند.

به هر جال آن جمع هفده نفر بر اساس حافظه من شامل این افراد بود: « محسن مخملباف، مهرداد غفارزاده، بیوک ملکی، طاهره ایبد، افسانه گیویان، ساعد باقری، عبدالملکیان، قیصر امین پور، سید حسن حسینی، صدیقه وسمقی، فاطمه راکعی، افسانه گیویان، حسن احمدی، فریدون عموزاده خلیلی، محسن سلیمانی، نقی سلیمانی و وحید امیری…» آن جمع با نامه‌ای که در سال ۱۳۶۶ توسط محسن مخملباف به من داده شد و من آن را به مهدی فیروزان دادم و در هفته نامه سروش منتشر شد، از آن پس دیگر کارشان را با حوزه تمام کردند. سه تن از آنان یعنی « قیصر امین پور، مهرداد غفارزاده و فریدون عموزاده خلیلی » اداره سروش نوجوانان را برعهده کرفتند. محسن مخملباف چند کتاب بعدی‌اش را در انتشارات سروش منتشر کرد و در واقع دفتر نشریه سروش به پاتوق حوزه‌ای‌های سابق تعطیل شد.

سید حسن پس از رویدادهای حوزه کتاب‌هایش را به فضای حرفه‌ای برد و آنها را در آنجاها منتشر کرد، بیشتر به حلقه کیان نزدیک شد و کارهایی به آنها داد و از سوی دیگر به تدریس در دانشگاه‌هایی مانند دانشگاه آزاد اسلامی و دانشگاه الزهرا مشغول شد. او از سال ۱۳۷۸ تا پایان عمرش در واحد ویرایش رادیو ماند و در سال ۱۳۷۹ مجموعه کامل غزلیات بیدل دهلوی را که بسیار به او ارادت می‌ورزید یعنی چیزی حدود ۳ هزار غزل را خواند که ضبط شد.

سیدحسن حسینی شعر گفته، یک چندی ترجمه کرده، پژوهش‌های ادبی فراوان دارد و تالیفاتی بسیاری را عرضه کرده است. آخرین کارهایش که نشان می‌دهد در آخرین روزهایش چه حالی داشته، توسط همسرش منتشر شده است. سید حسن بطور جدی هم درگیر سبک شناسی قرآن و هم زبانشناسی حافظ بود. تقریبا بیش از ده پانزده سال بخاطر دوری گزیدن از مراکز و محافل قدرت مورد اذیت و آزار بود. سید حسن دائم با این موضوع شوخی می‌کرد، همزمان او و یکی از داستان نویسان از جایی اخراج شده بودند، ظاهرا علت اخراج اولی روابط فراوان و سوء استفاده او از مسائل جنسی بود و علت اخراج سیدحسن بخاطر شهامت او در مخالفت با زورگویی و ستم کردن. یک روز آن همکار اولی که شنیده بود سید حسن را اخراج کردند، گفته بود « دیدی بالاخره تو را هم اخراج کردند؟» سید حسن گفته بود: « بله، ولی دلیلش فرق می کرد، تو را ( بخاطر فلانت اخراج کردند، من را بخاطر تخمم… این دو تا خیلی فرق می‌کند) سیدحسن حسینی علیرغم بی مهری‌های بسیار علی‌الخصوص در آخرین سال‌های کارش در دانشگاه رودهن، در چهارمین همایش چهره‌های ماندگار در سال ۱۳۸۳ مورد تقدیر قرار رفت و میدانی را هم در طرشت به نام او نامگذاری کردند. همه دوستان و خانواده و نزدیکانش می‌دانستند که او نیز همچون رسول ملاقلی زاده، قیصر امین پور و خیلی‌های دیگر در اواخر عمرشان هیچ اعتقادی به حکومت نداشتند و مورد غضب دین‌فروشان سیستم تبلیغاتی کشور بودند و توسط افرادی مثل مسعود فراستی یا محمد نوری زاد که در این یکی دو سال آهر عاقبت به خیر شد، سانسور و کنترل می‌شدند.

برادههای نه چندان خالص

سید حسن دو گونه طنز دارد که بر پیشانی این دو گونه، عنوان طنز با شدت بسیار هک نشده، کمی رنگ طنز و طعم شوخی دارد و کمی مفهوم و مزه حکمت، اگر ظرافت سنتی ایرانیان و اعراب را طنز به شمار بیاوریم، براده‌های سید حسن ذیل عنوان طنز قرار می‌گیرد، اما افراد زیادی هستند که حداقل « براده‌ها» را به عنوان طنز به‌شمار نمی‌آورند. سالها قبل وقتی اولین بار براده‌های حسن حسینی را با کاریکلماتورهای پرویزشاپور در مقاله‌ای می‌خواستم مقایسه کنم، کیومرث صابری معتقد بود براده‌ها بیشتر رنگ و بوی حکمت دارد. برای من حکمت همسایه خانه به خانه طنز است و تعجب نمی‌کنم طنزی را کسانی حکمت بدانند. علی ای حال، آثار طنز «حسن حسینی» کمتر به عنوان طنز شناخته شده و آوردن آن ها ذیل تعریف طنز، یحتمل سئوالاتی را به سوی ما رهسپار خواهد کرد. که باکی نیست، یکی از کارهای من در این کتاب ایجاد یک حد و مرز نسبتا درست تر از طنز در زبان فارسی است و امیدوارم بتوانم این کار را بکنم. شاید وجه ظریف و لطیف شوخی‌ها و کنایه‌های حسن حسینی آنقدر به ظرافت و لطافت نزدیک می‌شود که شاید بسیاری آن را جزو طنز بشمار نیاورند. کمی دقت و کمی ظرافت و کمی قشنگ خواندن برای فهم این آثار بیشتر و بهتر کمک می‌کند.

 

جز مجموعه‌ای از پژوهشهای ادبی، حسن حسینی بیشتر از آنکه طنز نوشته باشد، سروده است. معدودی از سروده‌هایش در زمان حیات وی و برخی از آنها پس از مرگ نابه‌هنگامش منتشر شد. مجموعه نوشته‌هایی که به هایکو مانند است، شعرواره‌هایی است که عنوان کنایی و معنی دار «نوشداروی طرح ژنریک» را گرفته است. این سروده‌ها یکی دوبار در کیهان فرهنگی و پس از مرگش به صورت کتاب منتشر شد. این نوشته‌ها بسیار کم‌اند و محدود، اما منحصر بفرد و عمیق‌اند و به تنهایی کافی است که آنها را جزو نمونه‌های خوبی از طنز معاصر بدانیم. همچنین حسن حسینی مجموعه‌ای تحت عنوان« براده ها» دارد. مجموعه‌ای از کلمات قصار که برخی آن را با کاریکلماتور شبیه دانسته‌اند، اما به دلایل عدیده‌ای « براده ها»ی حسینی را نمی‌توان کاریکلماتور دانست، چرا که اغلب کاریکلماتورهای شاپور، در بسیاری موارد تنها بازی‌های ساده زبانی و کژتابی‌های زبان هستند و از عمق بی‌بهره‌اند، در حالی که براده ها عمیق است، هم عمیق است و هم از نظر فرم زیباست، دیگر آنکه بسیاری از نوشته‌های شاپور تنها براساس بازی کلمه‌هاست، بازی‌هایی که الزاما تعمق ندارند. اما براده‌های حسن حسینی در بسیاری از موارد بیان کاریکاتوری یک معنا هستند، در واقع ایماژهایی هستند که به طنز معنایی را می‌گویند. از جانب سوم، حسن حسینی در براده‌ها درگیر نگاهی « ایدئولوژیک» است، فاصله ده ساله براده‌ها و نوشداروی طرح ژنریک نشان از تحولات ذهنی عمیق او دارد. براده‌ها از بار کاریکلماتوری بی‌بهره نیست. تفاوتش با مشابه فارسی که توسط «پرویز شاپور» یا «جواد مجابی» عرضه شده، در طرفداری آن از دیدگاهی خاص و متفاوت با موارد مشابه و نیز حکیمانه بودن آن نظرها است.

 

حسن حسینی زیاد طنز می‌گفت؛ اصولا در اطراف او همواره طنز در حال تولید بود، از جملات قصاری که لحظه به لحظه تولید و صادر می‌کرد تا متلک‌های دلچسبی که ناگهان از او صادر می‌شد و مخاطبانش را از خنده منفجر می‌کرد. با این همه در نوشتن این طنزها کم کار بود و در چاپ‌شان کم‌کارتر، شاید اگر اصرار دوستان و رفقایش نبود، همین چند کار هم مانند « براده‌ها» و « نوشداروی طرح ژنریک» هم منتشر نمی‌شد. با این همه کار طنز او در همین حد محدود با کار بسیاری از طنزنویسان از لحاظ کیفیت و محتوا پهلو می‌زند و چه بسا که بخاطر نوع کارش موجودی مثال زدنی و منحصر بفرد است.

 

نمونههای برادهها

 

ـ هنر به نردبان شبیه‌تر است تا آسانسور. وسیله‌ی بالا رفتن است، بالا برنده نیست.

ـ از کرامات یک هنرمند متوسط یکی این است که هرگز در آثارش کشف تازه نمی‌بینی.

ـ تردید در لحظه‌ی خلق هنر، مثل چرت زدن هنگام رانندگی است.

ـ موعظه‌ی اخلاقی برای هنرمندی که با فساد به شهرت رسیده، مثل برشمردن فواید گیاه خواری برای یک گرگ کهنه کار است.

ـ هنر یعنی شیرجه رفتن در یک قطره شبنم و احیانا غرق شدن در آن!

ـ نقد در هنر مثل آیینه‌ی جلوی اتومبیل است. راننده ـ هنرمندـ باید به کمک آن مواظب پشت سرش باشد، ولی یکسره در آن نگاه نکند، چرا که در این صورت انحراف از جاده و خطر تصادف در کمین اوست.

ـ هنرمند با میوه‌ی درخت یک فرق بیشتر ندارد. میوه وقتی رسید می‌افتد، هنرمند وقتی افتاد، می‌رسد.

ـ برخورداری از هنر نوعی رفع عطش است. منتهی رفع عطش اشکال گوناگونی دارد. برخی مستقیما از چشمه‌ای زلال آب می‌خورند، برخی از رودخانه، عده‌ای از شیر لوله کشی و برخی از لوله‌ی آفتابه!

ـ نقش مدرک در هنر مثل نقش قندشکن در خیاطی است.

ـ «بند تنبانی» شعری است که همه‌ی شاعران یقین دارند که شنیده‌اند، اما شک دارند که گفته باشند!

ـ دلنشین‌ترین غزل بعضی غزل سرایان معاصر، هماناغزل خداحافظی است!

ـ یک شعر بد مثل یک عطسه‌ی بلند ممکن است توجه دیگران را جلب کند، ولی تحسین کسی را بر نمی‌انگیزد!

ـ مضامین یعنی فرزندان شاعر. آدمی که طعم پدر شدن را چشیده باشد هرگز راضی به دزدیدن فرزند دیگران نمی‌شود!

ـ فقط یک خفاش حرفه‌ای می تواند در وسط روز آقتاب را منکر شود.

ـ وجدان بعد از بازنشستگی، حقوق بگیر شیطان می‌شود.

ـ چه کسی می‌گوید سفیدی دندان گرگ زیباتر از سیاهی چشم آهوست؟

ـ قامت سبز سرو، نمایشگاه ناتوانی‌های پاییز است.

ـ انقلاب، یک جلاد کارکشته نیست، یک جراح تازه کار است.

ـ آنچه یک زن و شوهر جوان باید بدانند این است که جوانی می‌گذرد!

ـ نوآوری فی نفسه محترم نیست. چه کسی می‌گوید که یک رذیلت تازه بهتر از یک فضیلت قدیمی است؟

ـ انقلاب را می‌توان از بین برد، ولی نمی‌توان آن را تا اطلاع ثانوی تعطیل اعلام کرد!

ـ هر انسان کتابی است که با تولد به چاپ اول می‌رسد، با مرگ نایاب می‌شود و روز محشر به چاپ دوم می‌رسد( و بلافاصله نقد می شود!)

ـ سرمایه داری اسلامی مثل عرق فروشی اسلامی است!

ـ اسلام دست کارگر را بوسیده است. یک مسلمان واقعی آن را گاز نمی‌گیرد!

ـ زبانی که حق را نگوید فقط به درد لیسیدن بستنی قیفی می‌خورد.!

ـ من بر آنم که هم قافیه بودن «مرد» با «درد» اتفاقی نیست!

ـ تصادف در داستان خوب است به شرطی که تصادفی نباشد!

ـ وجه تشابه ماشین و انقلاب در این است که هردو از خیابان‌های سربالایی به کندی بالا می‌روند!

ـ معمولا آدم‌های گرسنه زودتر از زندگی سیر می‌شوند!

ـ مشکل اکثر پیامبران این بود که می‌بایست برای کورها، کارهای چشمگیر انجام دهند!

– اگر خفاش هم باشی ناخودآگاه با گردش زمین دور خورشید می‌چرخی!

 

مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد

 

من با سید حسن حسینی مدتها رفیق و همسخن بودم. وقتی که خبر مرگش رسید برایش نوشتم: « سید حسن حسینی قدی بلند داشت و لبخندی همیشه گوشه لبانش، چشمانش عسلی و موهایش کمی بور می‌زد. لحن طنزش در گفتار و رفتار، با کنایه‌های ظریف بی نقص و یگانه بود … این اواخر هر وقت می‌شد دیدش تلخ بود، تلخ با زمانه و تلخ با آنچه می‌گذشت. رفته بودم به سایت لوح، سایت حوزه هنری که خبر درگذشتش را خواندم، در غربت که باشی این خبرها دیر و گاهی بد می‌رسد، بخصوص اینکه آدمها تبدیل می‌شوند به یک نام و اتفاقات زندگی‌شان به یک خبر. سید از نسل ما بود، متولد ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۰، از همان سالهای اول بعد از انقلاب رفته بود به حوزه و آنجا با مخملباف فیلمساز و قیصر امین پور شاعر و حسین خسروجردی نقاش و فریدون عموزاده خلیلی داستان نویس کار می‌کرد، شعر می‌سرود و نقد ادبی می‌نوشت. یک بار وقتی شنیدم اسم نوشته‌هایش را « نوشداروی طرح ژنریک» گذاشته، گفتم لابد می‌دانست که بعد از مرگ سهراب است و نوشدارو هم اصل نیست.»

طنز حسینی نقد اجتماعی بود

طنزهای سید حسن بیشتر نقد اجتماعی بود و بیش از همه در تحلیل رفتارهای فردی و گروهی آدمها که هنرمندان، که غالبا با عنوان « شاعر» در کارهایش نشان داده می‌شدند، جزو آنان بودند، اینها شامل براده ها و نوشدارو بود، اما جز اینها دو گروه نوشته دارد که این دو گروه نوشته، یکی اشعار اوست که شاید جزو مجموعه منابعی است که درگیری‌های داخلی حوزه را نشان می‌دهد.

آنها و بخصوص مخملباف و قیصر امین پور و سیدحسن به حاجی زم مدیر وقت حوزه معترض بودند که چرا به جای تولید فرهنگی وارد کارهای تجاری مثل خرید سهام فولاد مبارکه شده یا تجارت نفت می‌کند. البته که حاجی زم هم معتقد بود این راه برای مستقل نگه داشتن حوزه از بودجه دولتی راه خوبی است. به هر حال آن سالها سال‌هایی بود که انقلابی‌گری مثل یک پرچم در دست‌های این بچه ها بود، سلمان هراتی و سهراب سپهری معصوم اول و دوم شان بود که افتخار می‌کردند که در جبهه به حضور پپسی معترض بود و محسن مخملباف انقلابی بود که با دمپایی و شلوارپاره و موتورهوندا ۱۲۵ زن و دو بچه‌اش را این‌ور و آن‌ور می‌برد و شخصیت مطلوب سیاسی‌شان چیزی بود شبیه همان احمدی نژد که پس از سه دهه نازل شد. نوعی چپ که بعدها گروهی‌شان در اصولگرایی حل شدند و اغلب‌شان به اصلاح طلبی رسیدند و محسن مخملباف پاپیون زد و پرچم انقلابی دیگر را به دست گرفت، چه‌گوارایی با پاپیون.

سید حسن حسینی در نوشداروی طرح ژنریک معترض نسل دوم شارلاتان‌های انقلاب است، او زمانه و شرایط خود را با ازدحام همهمه مشتی از شاعران و نویسندگان می‌دید که با وامی و خلعتی و خانه‌ای و ماشینی شعر می‌سرودند و مجیز می‌گفتند. یکی‌شان مثل میرشکاک شده بود کلب آستان ولایت، که نه ولایت را قبول داشت و نه خدا را سالها بود که از نزدیک دیده بود و دیگری مثل احمد عزیزی شده بود شاعر حضرت زهرا که از شاعری ائمه و خاندان پیامبر اسباب دود و دمش را مهیا می‌کرد، و آن یکی کیلومتر کیلومتر مثنوی می‌سرود و ریش را تا پاشنه رها کرده بود و چفیه چون ماری گردنش را رها نمی‌کرد و مداح انصار حزب الله شده بود و وام‌های کلفت کلفت می‌گرفت و کارش همین بود، آن یکی مثل علی معلم بساط قصیده سرایی را در دکان صدا وسیما استوار کرده بود و قصد داشت نمازش را فصل سنگ پزان که سرخدا خلوت است بخواند.

یکی شده بود ملک الشعرای تقلبی که همیشه در بیت ابراز ارادت می‌کرد و یکی دیگر کارش راه انداختن شب‌های شعر بود و صله دادن و مصرف تریاک شب‌های شعر حوزه را به اندازه هزینه صله‌ها می‌شد… و در این میان عده‌ای دق می‌کردند، یکی مجله‌اش را خودش تعطیل کرد که لااقل ته مانده آبروی‌ را به حراج نگذارند، یکی مثل مرتضی آوینی که سخت دعوایش شده بود و همه راههایش به بن بست رسیده بود رفت به منطقه جنگی و آخرین خبرش با صدای انفجار مین توی شهر پیچید، یکی دیگر مثل ملاقلی پور و حاتمی کیا سر هر فیلمش یک بار می‌مرد و زنده می‌شد و به طنز می‌گفت ما فقط به فکر شترهایمان هستیم، یکی دیگر جلوی رفتن بچه‌هایش را هم به مدرسه گرفت، یکی رفت به کانادا و در غبارهای آنجا گم شد. زمانه‌ای بود که در دست دوست و دشمن خنجرها می‌دیدی. زمین چرخید و هر کس در بهشتی یا جهنمی مستقر شد و آن برزخ به تاریخ پیوست.

 

 

چند قطعه از نوشداری طرح ژنریک

خنده

شاعری اشک نداشت

و لهذا خندید!

 

 

پیوستگی

شاعری بنده نبود

و از آن جایی که بنده نبود

جیبش آکنده نبود

تیشه و اره نداشت

عاشق رنده نبود!

شاعری….

بر لب تصویری

خنده نبود!

 

 

اسلوب فخیم

شاعری کهنه‌سرا

شعر نیما را دید

زیر لب غُر غُر غَرایی کرد!

 

 

نامه

شاعری شعری گفت

( بینوایی

به خودش

نامه نوشت!)

 

برکت

شاعری رفت به ده

برکت از گندم آبادی رفت

کدخدا شاعر شد!

 

ذوق

شاعری خانه نداشت

در خیابان خوابید

« شهرداری» سر ذوق آمد و

اقدامی کرد!

 

قصه

شاعری خون می‌گفت

زاهدی ایدر و ایدون

می‌گفت

قصه‌ی لیلی و مجنون می‌گفت!

 

اثبات

جمع درباره‌ی اثبات وجود ازلی گپ می‌زد

ژنده پوشی طلب برهان کرد.

شاعری شعری گفت

عاشقی آه کشید

عارفی هو هو کرد

تاجری دسته چکش را رو کرد!

 

جستجو

سالکی خسته به دنبال حقیقت می‌رفت

در مجاری اداری

گم شد!

 

منزل اول

تاجری در خُم شد

عارفی بازاری

در همان منزل اول گم شد!

 

کرامات

عارفی وارونه حس کرد

و کرامات غریب هم داشت

مثلا طشت طلا را

لگن مس می‌کرد

 

خدا و خرما

زاهدی نام خدا را به زبان جاری کرد

بعد

خرما خورد!

 

انحناء

شاعری خم می‌شد

منشی قبله‌ی عالم

می‌شد!

 

راه و رسم عرفا

زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آوای حزین آه کشید
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

 

….و فستیوال خنجر
سید حسن به تدریج تلخ‌تر از آن شد که می‌شد تصورش را کرد، مدتی همزمان با راه اندازی روزنامه همشهری به آنجا آمد و در روزنامه کار کرد، اما اصولا با کارمندی فرهنگی بیگانه بود، چندی بیشتر آنجا نماند و بعد پناه برد به تدریس، و رابطه‌اش با بقیه دوستان نیز به حداقل رسید، تا اینکه حرف و حدیث راه افتاد و می‌گفتند آنچه را که در باره بسیاری می‌گفتند، در پاسخی دندان‌شکن از آنها گفته بود که ماجرای ما را زبانزد کرده‌اند. شاید در همین دوره‌ها بود که فستیوال خنجر را سرود. بخشی از تلخی‌ها و مرارت‌هایی که به سرش آمده بود، در کتاب «سکانس کلمات» او آمده است. خواندن آن یادداشت‌ها نشان می‌دهد که روزهای سختی که بربسیاری از آدمهای آن روزگار گذشت تا چه حد می‌توانست ویران کننده باشد. سید حسن حسینی در نیمه دوم فروردین ماه ۱۳۸۲ درگذشت.

 

فستیوال خنجر

گرچه نا آگاه خنجر می‌زنند

دوستان هم گاه خنجر می‌زنند

گاه بهر مال، اشباه الرجال

گاه بهر جاه خنجر می‌زنند

روز روشن خیل شاعر پیشگان

با هلال ماه خنجر می‌زنند

بانوان دل نازک و بی طاقت‌اند

با کمی اکراه خنجر می‌زنند.

پیروان حکمت «خیر الامور…»

در میان راه خنجر می‌زنند!

دود مردان در تکاپوی علف(!)

یا که مشتی کاه خنجر می‌زنند

رستمان نشئه در خان نخست

بیژنان در چاه خنجر می‌زنند

«مومنان آیینه‌ی یکدیگرند»

لیک…اما…آه! خنجر می‌زنند!

عارفان هم گاهگاه از پشت سر

فی سبیل الله خنجر می‌زنند

عده ای هق هق کنان و عده‌ای

قاه اندر قاه(!) خنجر می‌زنند

ای برادر بد به دل وارد مکن

در زمان شاه خنجر می‌زنند

 

 

سکانس کلمات سید حسن حسینی

مدتها پس از مرگ سید حسن حسینی مجموعه کم نظیری از نوشته‌های او منتشر شد. اسم کتاب مثل سایر اسامی کتابهای او همان حال و هوای طنز را داشت، به گمان من « سید حسن حسینی» در ادبیات فارسی معاصر از آن آدم‌هاست که هر بلایی دلش خواسته بر سر کلمه آورده است. چنان زبان فارسی را عاشقانه دوست می‌دارد که آن را « زبان اهل بهشت» خوانده و کتاب سکانس کلمات او که نامش به عاریت آمده از سینماست و جانش برگرفته از تصویرها و ایماژهای او، در تصویر پردازی شاعرانه بی‌نظیر است. کتاب سکانس کلمات، با سه زیر عنوان « مقالات»، « روایات» و « خاطرات» شاید تا امروز مهم‌ترین مجموعه‌ای است که سید حسن حسینی شاعر بزرگ زمانه ما را معرفی می‌کند.

با نوشته‌ای در آغاز کتاب که « یک نکته، یک نگاه، چه نعمتی است نادانی برای بال‌های پرنده، دانستن، حجم قفس را به رخ بال پرنده می کشد. آه! چه می‌شد اگر نمی‌دانستیم! همین معنی را بیدل دهلوی پیچیده در حله‌ای از فلسفه و دانایی عرضه می‌کند. خوشا به حال آن‌ها که نمی‌دانند و بال‌های‌شان با قفس فالوده می‌خورد: زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود/ از پیچ و خم تعلقم ننگ نبود/ آگاهی‌ام از هر دو جهان وحشت داد/ تا بال نداشتم قفس تنگ نبود! حسن حسینی( مسیحا) به تاریخ هشتم فروردین ۱۳۸۳ نوشته شده در ساعت ده و ۴۲ دقیقه شب.» این نوشته آخرین متنی است که سید نوشته است و رفته است به انتظار دوستان در نهم فروردین ۱۳۸۳.

کتاب در سه فصل است؛ نخست یادداشت‌ها و مقالات که تقریبا تمام آنها در باب شعر و جهان شاعری و بررسی‌های مفهومی در باب شعر است. بخش دوم کتاب با عنوان « روایت گونه‌ها» هشت قطعه بی‌نظیر و شگفت انگیز است. با عناوینی چون دستها، سکانس کلمات، چهل سالگی، سجده، مهندس منصور، از هیچ چیز نوشتن و چیزهای دیگر.

بخش سوم کتاب ترجمه‌هاست که همه از زبان عربی است و از بزرگان شعر عرب، و نه الزاما فقط شعر از ابن عربی تا نزار قبانی را در این مجموعه می‌توان دریافت. بخش چهارم کتاب، یا کوته نوشت‌ها، شامل براده‌هاست و نوشته‌ای به نام فرهنگ خودمانی که در حقیقت شوخی‌هایی است با کلمات. و آخرین بخش کتاب یا بخش پنجم خاطرات و یادداشت‌های اوست. از ماجرای تغذیه خواندنش تا جامعه مدنی و حل مشکلات خانوادگی.

خاطراتش و نوشته‌هایش خواندنی است: « ۲۳ آذر ۱۳۷۰ در سرمقاله سوره یکی از آن قلمچماقان!( با قلچماق اشتباه نشود!) جمله‌ای گرفته بود از « کامو!» و دورآن، کلمه تنیده بود و مقاله ساخته! که کامو گفته: در عصر ما کلمات به فحشاء کشیده می‌شوند! از این همه کلمه روسپی شده به « آزادی» بند کرده بود! مگر نه این که در کنار کلمات؛ واژه‌ها، رنگ‌ها، درنگ‌ها، لحظه‌ها، لبخندها و اشک‌ها و آه‌ها و دعاها و نفرین‌ها همه به فحشاء کشانده شده‌اند؟» معرفی کتاب را یعنی معرفی سید حسن آن روزهای تلخ و سخت که همه درها به رویش بسته بود، را می‌گذارم به فرصتی دیگر. فعلا همین بس که سید حسن حسینی هیچ جایی برای مصادره به نامطلوب خودش و قیصر امین پور برای شاعران چارواداری اهل بیت و در جستجوی بیت باقی نگذاشت.

از هجده اثر منتشره سید، چهار کتاب ترجمه از شعر غرب است، دو کار در حوزه شعر و طنز و حکمت است، دو کتاب در ادبیات شاعرانه است و یک کتاب در حوزه سینما، تقریبا بقیه آثار او که دو سه کتابی نثر شاعرانه و بقیه مجموعه شعر است. از کل کتابها دو کار را بطور خاص می توان طنز دانست؛ « براده ها» و « نوشداروی طرح ژنریک» که این دو اثر بطور مشخص طنز است و جز این دو اثر « سکانس کلمات» هم پراست از تصاویر و متنهای طنز.

 

آثار سید حسن حسینی

« هم صدا با حلق اسماعیل» مجموعه شعر، ۱۳۶۳، انتشارات سوره مهر، « براده ها» مجموعه طنز های مینیمال، ۱۳۶۴، انتشارات سوره مهر، « بیدل، سپهری و سبک هندی» پژوهشی در زمینه سبک شناسی، ۱۳۶۷، « گنجشک و جبرئیل» مجموعه شعر، سال ۱۳۶۵، نشر افق، « مشت در نمای درشت»، مقایسه ادبیات و سینما از طریق معانی و بیان، سال ۱۳۷۱، « گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس»، شعر، انتشارات سوره مهر، سال ۱۳۸۰، « نوشداروی طرح ژنریک»، مجموعه شعر- هایکوهای طنز، انتشارات سوره مهر، سال ۱۳۸۰، « طلسم سنگ»، نثرهای عاشورایی، انتشارات سوره مهر، سال ۱۳۸۰، « شقایق نامه»، سال ۱۳۸۶، « در ملکوت سکوت»، مجموعه شعر، سال ۱۳۸۷، « از شرابه های روسری مادرم»، شعر، انتشارات انجمن شاعران ایران، « سفرنامه گردباد»، مجموعه شعر، انتشارات انجمن شاعران ایران، سال ۱۳۸۶، « حمام روح»، ترجمه گزیده ای از آثار جبران خلیل جبران، سال ۱۳۶۴، « نگاهی به خویش»، مصاحبه با شاعران و نویسندگان معاصر عرب، همراه با موسی بیدج، « شعر و آئینه» ترجمه از دکتر احسان عباس»، ۱۳۸۸، « تنها طرف آفتاب را گرفت»، شعرهای آئینی، ۱۳۸۹، « بال‌های بایگانی»، سال ۱۳۹۲، « سکانس کلمات»، مجموعه مقالات و آخرین نوشته‌های حسن حسینی، نشر نی، ۱۳۹۲